تبليغاتX
سینماتوگراف
علی فیلمی و فیلمهایی که می بینه!
راستش همش داشتم فکر میکردم در مورد نوروز چی بنویسم؟؟  چی بگم؟؟  اصلا کی پستم رو آپ کنم؟؟  الان ساعت ۶:۲۵ است و هنوز  تقریبا ۳ ساعت و نیم دیگه به آخر عمر سال ۸۴ مونده!

دوستام همشون چیزای خیلی جالب و متفاوتی نوشته بودند! از وبلاگ دخمه (حتما مطلب سحر رو در مورد نوروز بخونین!) تا دیوونه خونه و سین جیم(ضحاک) و غیره! خیلی ها هم با اس ام اس کلی به ما حال دادن و عید رو تبریک گفتن...یکی از اس ام اس ها:  ((من دوشنبه شب دارم میرم..فکر نکنم دیگه همدیگه رو ببینیم! منو فراموش کن وبخاطر تمام بدی هام منو ببخش..از طرف  سال ۸۴))

خیلی ها هم با میل! یعنی ای میل! کلاغ هم گفته بود ما بلد نیستیم مثل خیلی ها کلمات قصار بگیم در مورد نوروز!! فقط عیدت مبارک و سال خوبی داشته باشی!

یه جورایی همه میخواستن حرف کلاغ رو بزنن! اما به روش های مختلف! و البته ابتکار های مختلف! راستش آخرشم نفهمیدم چی کار کنم؟؟  من نمیدونم چرا بعضی ها امسال اصلا شور و شوقی برای عید ندارن و یه جورایی اصلا ناراحتن عید میاد و میگن یه ورطه تکراری و .....   من یه جورایی قبول دارم!

ولی همیشه میگم شاید امسال قرار باشه تو زندگی من یه اتفاق خاص بیافته! شاید مسیر زندگیم قراره عوض بشه! و به همین امید هم باز هم سر سفره ۷سین بازم با کلی ذوق و شوق دعا میکنم! آرزو میکنم! هم برا خودم هم برا دوستام هم برا همه! و باز هم مثل هر سال نیگا میکنم ببینم ماهی گلی ها واقعا موقع سال تحویل ثابت مبمونن یا نه! هنوزم کلی ذوق دارم اون آهنگ عید رو بشنوم و هنوزم وقتی بابام بهم عیدی میده و بوی اسکناس نو رو میشنوم کلی ذوق میکنم! شاید عید هم مثل  روزای دیگست!! ولی قطعا میتونه یه دلیل خیلی خوب باشه برای نو شدن! برای عوض شدن...و مثل هر سال تصمیم گرفتن که یه کاری رو بکنم یا یه کار رو ترک کنم!ههر چندبا موفقیت نباشه!

الان دیگه آخرین آخری ها هم داره میگذره! آخرین ساعت ها آخرین درس خوندن (این آخرین مینیمم مال یک ماه پیشه)...آخرین غروب ۸۴ و....   و چند ساعت دیگه هم  اولین ها شروع میشن! اولین لحظه! اولین نفس....اولین صبح و....  

من آرزو کردن رو دوست دارم! پس برای همه دوستای خوبم آرزو میکنم سالی پر از موفقیت و سلامت و شادی رو! سالی بدون تکراری ها...سالی پر از معرفت! سالی پر از خنده... سالی که امیدوارم توش هممون موفق باشیم و آرزو میکنم به آرزو های قشنگتون برسین!

بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم...

با اینا خستگیمو در میکنم...

شادی شکستن قلک پول ،

 وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در میکنم

بوی باغچه ، بوی حوض . عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در میکنم

با اینا بهار و باور میکنم .

 

ترانه : شهیار قنبری

آهنگساز : اسفندیار منفردزاده

 صدا : فرهاد (از وبلاگ گردون)

راستی این هم آخرین پست سال ۸۴ بود!و الان  فقط دو ساعت و نیم دیگه مونده!

همیشه سبز باشین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:54  توسط م.ع.پاینده  | 

پس از مدتها انتظار و حرف و حديث در مورد كار جديد اصغر فرهادي ، كارگرداني كه شروع بسيار موفقي با سريال داستان يك شهر داشت ، چهارشنبه سوري اكران شد. فرهادي كه پس از ساخت رقص در غبار و شهر زيبا كم‌كم به عنوان كارگرداني سرشناس شناخته مي شود. كارگرداني كه با دو فيلم قبلي‌اش نشان داد كه مسائل حاشيه‌نشينان شهربرايش اهميت بسياري دارد.

هر دو فيلم قبلي فرهادي با اينكه آثار قابل توجهي بودند بيشتر به خاطر استفاده از نابازيگران(به استثنا ترانه عليدوستي درشهر زيبا)در گيشه نا موفق بودند. در حاليكه اكنون فيلمي با كلكسيوني از بازيگران شناخته شده و با موضوعي كه بسياري با آن درگير بوده‌اند خوب مي‌فروشد.

 

چهارشنبه سوري داستان زني است كه در آخرين سه‌شنبه سال به قول خودش مي‌خواهد همه چيز را تمام كند. او به شوهرش اطمينان ندارد و فكر مي‌كند شوهرش با سيمين، زن مجرد همسايه روي هم ريختند ولي دلايل او فقط براي خودش قابل قبول است و از نظر بقيه فقط از روي حساسيت و شكاك بودن زياد او است.

فيلم را با روحي شروع مي‌كنيم. سوار بر موتور عبدالرضا نامزدش. يه جورايي يه زندگي خيلي ساده و با محبت را مي‌بينيم. شروعي كه در زندگي اكثر كساني كه تازه  ازدواج كرده‌اند همين گونه است. روحي از طرف شركت بعنوان خدمتكار به يك خانه اعزام مي‌شود.

 طراحي صحنه و ميزانسن خانه به قدري خوب از آب درآمده كه از همان ابتداي ورود به خانه يك حس تشنج و درگيري را به بيننده القاء مي‌كند.

خانه‌اي نامرتب ، بهم ريخته كه انگار خيلي وقته در آن زندگي وجود ندارد. بهم ريختگي خانه در طول يكسال بوجود نيامده بود و به خوبي اين هم ريختگي نمادي از بهم ريختگي زندگي مرتضي        و مژده داره.

روحي آمده تا اين خانه را مرتب كند.

هر چند شخصا از نظر هايي كه در مورد فيلم مينويسن و در مورد بازي ها زياد حرف ميزنن بدم مياد ولي چون تو اين فيلم نكته هاي جالبي در مورد بازي ها وجود داشت اون نكته ها رو ميگم!

حميد فرخ‌نژاد مثل هميشه خوب بازي مي‌كند. ولي مثل هميشه بازي مي‌كند. انگار همان خواستگار سمج عروس آتش آمده و توي چهارشنبه‌سوري بازي مي‌كند. اتفاقي كه براي بازيگر توانمند سينماي ايران خسرو شكيبايي هم افتاد. دچار يك تكرار بازي شده‌اند. فرخ‌نژاد ظاهراً بايد در همه فيلمهايش لهجة جنوبي و حركات مخصوص دستش را پياده كند. دقيقاً مثل روش سخن گفتن شكيبايي.

ترانه عليدوستي توي فيلم واقعاً خوب بازي كرد. ولي مشكلش اين بود كه بازي كرد. نقش را زندگي نكرد. كاري كه در من ترانه 15 سال دارم از پسش به خوبي برآمده بود. حركات مخصوص چشم(موقعي كه در آريشگاه نشسته و پس از برداشتن ابرو خود را در آينه مينگرد) و نگاههاي معصوم همراه ميميك خاص چهره و استفاده از لهجه اي كه تا كنون از او سراغ نداشتيم( صحنه اي كه پاي اف اف ميخواد خودش رو معرفي كنه و ميگه "روح انگيز بِراتي" يادتونه؟)  همه به بازي ترانه كمك كردند ولي همه اينها به ترانه كمك كرد كه يك بازي خوب را به نمايش بگذارد. اگر از بيننده سوال بشود مي‌گويد بازي ترانه ، خيلي خوب بود. ولي به خوبي مشخص بود كه دارد بازي مي‌كند. ترانه استعداد فوق‌العاده‌اي دارد. فكر مي‌كنم وقتش باشد كه نقشهاي ديگر را امتحان كند تا به همه ثابت كند توانايي بازي در تمامي زمينه‌ها را دارد. فراموش نكنيم در حين فيلمبرداري فيلم و در روز چهارشنبه سوري ترانه برادر خود را در جريان مراسم چهارشنبه‌سوري از دست داد ولي با وجود اين مساله هيچگونه تغييري در بازي او در سر تا سر فيلم مشاهده نمي‌شود.او در جريان از دست دادن برادرش فقط  يك روز از فرهادي خواست تا سر صحنه نرود.شايد هر كس ديگري بود اين اتفاق باعث متوقف شدن پروژه ميشد. از همين رو فرهادي او را "دختر بزرگ" خطاب كرد.

در نقطه مقابل هديه تهراني يكي از ماندگارترين نقشهاي كارنامه‌اش را بازي كرد كه واقعاً بازي نكرد. بلكه زندگي كرد. بازيهاي زيرپوستي هديه تهراني در فيلم مثال زدني است و دقيقاً فرق بازي ترانه و هديه تهراني در همين است. صحنه‌هاي مشاجره ، لرزش صدا ، نگاههاي شكاك ، رفتارهاي عصبي از نمونه‌هاي همين امر است.

شايد قشنگ‌ترين پلان فيلم يا شاه پلان فيلم كه با بازي فوق‌العاده او بدست آمده صحنه‌اي باشد كه در حمام با خواهرش نشسته و براي او تعريف مي‌كند از زندگي‌اش.

از زندگي‌اش كه دارد از دست مي‌رود. از اينكه همه چيز نشان مي‌دهد كه شوهرش با زندگي ديگر رابطه دارد ، ولي از اثبات اين مسئله حتي براي خودش نيز عاجز است.جالب است بدانيد اين پلان تنها با دو برداشت گرفته شده است و اينكه ديالوگ ها اكثرا بداهه بودند..و حتي براي داشتن نماي مناسب به تشخيص كارگردان قسمتي از ديوار حمام خراب شد... چيزي كه خيلي خيلي ابن پلان رو شاخص ميكنه حرف زدن همراه با بغض هديه تهراني است تا جايي كه حتي بعضي جاها بيننده اصلا متوجه جملات او نميشود و اين امر كاملا برنامه ريزي شده بود!

فيلم اكثراً در لوكيشن خانه بود. ولي همين بازيهاي قوي و طراحي صحنه خوب هيچ وقت تماشاگر را خسته نكرد. ما در فيلم پلان‌هايي داشتيم كه حتي از دو دقيقه هم بيشتر مي‌شدند مثل همان صحنه حمام و مشاجرة دوم زن و مرد كه با دخالت روحي تمام شد نزديك ۳ دقيقه طول كشيد و اين توانمندي كارگردان را نشان مي‌دهد. از اين به اصطلاح پلان/سكانس ها در فيلم كم نيست! هر چند برداشت پلان/سكانس براي عوامل مشكل است اما به حس گيري و بازي بازيگران بسيار كمك ميكند.

البته فيلم مشكلاتي هم داشت كه قابل چشم‌پوشي نيستند. مثل شخصيت‌پردازي ضعيف كار. واقعاً مشخص نيست شخصيت اول زن فيلم ترانه است يا تهراني(هديه تهراني در مصاحبه اي گفت از نظر من شخصيت اول روحي است) و بايد خيلي دقت كنيم تا بفهميم كسي كه توي حمام با هديه تهراني صحبت مي‌كرد خواهرش بود .

در فيلمي كه قرار است يك روز را نشان بدهد و مدت زماني كه داستان در آن اتفاق مي‌افتد كم است بايد شخصيت ‌پردازيها خيلي قوي باشد تا تماشاگر بتواند با جريان فيلم ارتباط برقرار كند.در حاليكه ما فقط روحي ،مژده   ومرتضي را نسبتا ميشناسيم و تقريبا از بقيه  شخصيت ها و چگونگي رابطه آنها با شخصيت هاي اصلي چيزي نميدانيم!

رابطه فرخ‌نژاد با سيمين هم خيلي خوب نشان داده نشد ما تقريباً حتي تا آخر فيلم هم متوجه نمي‌شويم سيمين چگونه آدمي است.

سيمين به گفتة خودش مي‌گويد شوهر سابقم دوستم داشت. ولي يك روز مرا گذاشت و رفت. ولي توي فيلم مي‌بينيم انگار شوهر سابقش (همان مردي كه در رنو نشسته بود و باز هم بخاطر شخصيت‌پردازي ضعيف فقط حدس مي‌زنيم شوهر سابقش باشد) هنوز او را دوست دارد . . . يا جايي كه بعد از جدايي سيمين از مي‌خواهد احساس تنهايي و بي‌پنهايي سيمين را نشان بدهد اين كار را با ترس از ترقه نشان مي‌دهد.

يا مثلا جايي كه مرتضي در بزرگراه نواب به سمت جنوب به محل كارش مي‌رود ولي سر از ميرداماد مي‌رود.

فندك كه قرار است كليدي باشد براي اينكه روحي از رابطه پنهاني سيمين خبردار بشود صبح خراب بود. ولي دست مرتضي خيلي خوب كار مي‌كرد و صحنه‌هاي مشابه با همين‌ها.(اصلا كي با  فندكئ سيگار گاز رو روشن ميكنه؟؟)البته اينها موارد بسيار جزئي هستند كه ضعف خاصي را متوجه كار نكرده اند!

روحي و كارگران ديگر هيچگاه نفهميدند بايد تميز كردن خانه را از كجا شروع كنند و آخر سر هيچكدام موفق به تميز كردن خانه نشدند. خانه مرتضي زندگي مرتضي فقط وقتي مرتب شد و سر و سامان گرفت كه مژده اطمينان پيدا كرد شوهرش با كسي رابطه ندارد و به زندگي دل بست.و خود به تنهايي از پس مرتب كردن خانه بر آمد..

هرچند همان شب روحي به او فهماند كه واقعاً اينطور نبوده است ولي مژده تصميم گرفت كه اينبار بخاطر فرزندش با زندگي بسازد و تحمل كند. اتفاقي كه در زندگي خيلي از افراد جامعه افتاده است و خيلي‌ها محكوم به ساختن و تحمل كردن شده‌اند. از همين رو مي‌بينيم كه چهارشنبه‌سوري ارتباط بسيار خوبي با تماشاگر برقرار مي‌كند.

راستي به نظر شما واقعا چه كسي مقصر است؟؟

مرتضي چون با داشتن همسر يك رابطه جديد را شروع كرده؟؟ يا واقعا با وضعيت همسرش و خانه اش ميتوان چنين حقي به او داد؟؟ مژده چون به خوبي از پس وظايفش در خانواده بر نيامده ؟؟   و يا سيمين؟؟ سيمين كه مي خواست محبتي كه از او دريغ شده بود را در وجود مرتضي بيابد؟؟

و شايد اين داستان مقصري نداشت.

روحي در پايان روز بسيار پخته تر از صبح است! او شايد ارزش واقعي صداقت را دانسته و فهميده زندگي به همان زيبايي و سادگيي كه صبح تصور ميكرد نيست.. روحي در پايان نيز سر بر شانه هاي عبدالرضا گذاشت.. مثل صبح.. شايد او در راه تمام جريان را براي عبد الرضا بگويد و شايد هم به عنوان درس اول زندگي ، آن را هميشه با خود نگه دارد!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 0:57  توسط م.ع.پاینده  | 

سلام... ببخشيد دير شد! آخه كامي جون مريض بود(پي سي)...اين نقد چهارشنبه سوري نيست! بلكه نقد چهارشنبه سوري هست! اتفاقي كه چهارشنبه امسال براي من افتاد!

عصر سه شنبه به سپهر كلي تكليف دادم و اومودم از كلاس (تنها كلاسي كه من توش شاگرد نيستم و معلمم!!) بیرون!       قرار بود امسال برم بيرون و خوب نیگاه کنم و يه موضوع ناب و غير گزارشي در مورد 4شنبه سوري گير بيارم اگه شد با بچه ها سال ديگه يه مستند بسازيم مثل هميشه هم نميدونم چرا ميخواستم تنها باشم!!! 

مرحله اول....شهرك غرب

خيابون ايران زمين رو بستن! گلستان هم همينطور! همه راههايي كه به ايران زمين و پاساژ هاي معروفش ختم ميشه بسته هست! پليس همه جا هست! فقط بچه هاي خود شهرك اين ور اونور دارن كارهاي كاملا بي خطر ميكنن كه جمع هاي دو يا سه نفري هستن و اصلا هم خطري نداره! خوب پس... اينجا پليس كاملا همه چي رو تحت كنترل داره و جوونا رو خفه كرده!

مرحله دوم .... ميدان محسني!

  وارد مير داماد كه ميشم ...تعجب ميكنم ..سال پيش ماشين راه نميرفت از شلوغي ..اما امسال خبري نيست! به ميدون ميرسم ..كلي پليس ضد شورش با لباساي مخصوص ( سپر..كلاه مخصوص و باتوم)...رخش رو جلوتر از ميدون ميذارم.. پياده ميشم! تعداد پليس ها خيلي بيشتر از آدماست! هر كي هم مشكوك باشه بازرسي ميشه! دو نفر رو چون كوله داشتن ميگيرن! بازرسي ميكنن! البته ترقه هم پيدا ميكنن ولي .......ميخوام برم سمت غرب ميدون كه ميگن نميشه!! ميرم تو بهروز..  يه حس شيطنت تو همه گل كرده! اما كار جالب رو اهالي محل ميكنن! از تو خونه ترقه ميندازن تو خيابون و جلو پاي پليسا! كه اتفاقا يكيش يه پليس رو هم خيلي ميترسونه و آقا پليسه ميشه سوژه خنده جمع! ميرم كه برم! ميگن تمام مسير ها به سمت رخش مورد نظر بسته است!1  رخشتم فردا بيا ببر! منم تو دلم ميگم زكي! از كوچه پس کوچه ها ميندازم كه برم از پشت آقا پليسا در بيام! تو يه بن بست اهالي محل هفت تا آتيش كوچيك درست كردن و يكي يكي ميان ميگن: سرخي تو از من..زردي من از تو ... وميپرن! پليسا رو دور ميزنم و ميرسم به رخش! سوار رخش كه ميشم ميبينم يه آقا پليسه مهربون داره مياد سمت من..منم چون كلا آقا پليس مهربون نديدم و باتوم دوست نميدارم زودي ميرمو گورم و گم ميكنم!                             

مرحله سوم...... هفت حوض

من كلا مطمئنم هيچ وقت نميتونم شمال شرق تهران رو ياد بگيرم! با هزار بد بختي  هفت حوض رو پيدا ميكنم! نرسيده به ميدون اينقده شلوغه كه ميزنم بقل! بد جوري تو كفم!و البته تو جو... رخشو همون جا ميذارم! هر لحظه از هر جا يه صداي انفجاري مياد! اينجا همه جور ترقه پيدا ميشه! از سيگارت (كه اصلا صدايي نداره) تا كپسولهاي كوچك گاز! ميرم وسط ميدون.. ملت دور يه دايره درست كردن و دارن ترقه ميزنن و كف ميزنن و ميرقصن... يهو همه جا شلوغ ميشه..همه ميدون..منم ميدوم... بدو علي بدو....چند نفر هم زير دست وپا ميمونن! واي ميسم...بر ميگردم..چند تا باتوم تو هواست! يه نفر رو دارن ميزنن!! ملت شروع ميكنن هو كردن پليس و كم كم ...شوخي شوخي ...شعارها شروع ميشه! """انرژي هسته اي ...200 تومن بسته اي"""""..."""نيروي انتظامي نابود بايد گردد!  """" و....

يه اتوبوس خالي مياد رد ميشه! توش ترقه مينداره و البته كه شيشه هاشو ميشكونن! يه مزدا كه چند تا خانوم سوارشن مياد رد ميشه! ملت دورش رو ميگيرن..شروع ميكنن تشويق و رقصيدن و....من هيچ وقت نفهميدم چرا چند نفري ماشينو با لگد زدن و ماشين چند جاييش غز شد! يكي از خانوما اومد پايين چون بد جوري عصباني شده بود! ولي خوب شد زودتر به ماشين برش گردوند! چون ممكن بود هر بلايي سرش بياد!

اوضاع داشت خراب ميشد... ميخواستم برگردم! ديگه حالم داشت به هم ميخورد..حالم اصلا خوب نبود! رفتم!! ولي هر چي گشتم  رخشو پيدا نكردم! اصلا هيچي يادم نميومد! اصلا يادم نميومد رخشو كجا گذاشته بودم!هيچي به ذهنم نميومد! يه خورده فكر كردم ديدم بايد از شمال ميدون يعني آيت اومده باشم! آيت رو تا رسالت رفتم ولي خبري نبود! دلشوره بدي گرفته بودم!دوباره اين مسيرو رفتم! يه جا برام آشنا بود! من تا اونجايي كه يادم ميومد ماشينو پشت يه ماشين قرمز كه قديمي بود گذاشته بودم! يه ماشين قرمز بود...همه چي هم تقريبا اون چيزي بود كه تو ذهنم بود..ولي ماشيني پشت سرش نبود! حالم خيلي خيلي بد شد! از خونه زنگ زدن! من گفتم نميتونم ماشينو پيدا كنم و همه چي رو براشون توضيح دادم! مامانم كه از اون اول هم نگرانم بود (فكر كنم از وقتي اومدم بيرون سه يا چهار بار قرآن رو ختم كرده باشه!‌)نگرانيش بيشتر شد ولي به رو خودش نميآورد! قرار شد من همون جا بمونم تا بيان پيش من ....  من رفتم كلانتري! خيلي شلوغ بود! پر از سربازهايي كه زخمي شده بودند! يه دونشون اونطور كه تعريف ميكردن يه نفر با آجر زده بوده تو دماغش! و از دماغ بيچاره هيچي نمونده بوده! البته جوون هاي زيادي هم كه دستگير شده بودن رو مياوردن! من رفتم پيش جناب سروان..گفتم فكر ميكنم ماشينم رو بردن! با عصبانيت گفت يعني چي فكر ميكنم ماشينو بردن؟ گفتم يعني نميتونم پيداش كنم! گفت يعني نميدوني ماشينتو كجا پارك كردي؟؟ گفتم..نه دقيقا! گفت جلوت ترقه زدن؟؟  گفتم نميدونم..چطور؟؟  گفت چون يكي اثرات ترسيدن هاي شديد و ناگهاني اينه كه دچار يه فراموشي موقت ميشن!

اومدم بيرون! هر چي فشار ميآوردم به دوگوله چيزي يادم نميومد! بابام رسيد! گفت بريم يه بار ديگه مسيري رو كه اومدي رو بگرديم! ولي من كه مطمئن بودم رخش رو بردن ميگفتم بريم شكايت!  بالاخره رفتيم و از رسالت شروع كرديم! اومديم تو اخلاقي! سوپري رو كه ازش كرانچي خريده بودم يادم اومد! مسير تقريبا يادم اومد! دو يه تا فرعي ديگه رو پيچيديم! داشتيم به ميدون ميرسيديم و خبري نبود! فرعي آخر رو پيچيديم و ...........    قبل از ميدون رخش رو ديدم! آنچنان دادي زدم كه بابا شاكي شد! اصلا اونجايي كه فكر ميكردم نبود! سمت شرق ميدون تو يكي از فرعي ها! يا خوشحالي خيلي زياد پريدم تو رخش و...   

هر چي فيلمايي كه با موبايل اونشب گرفته بودم نیگا میکردم هيچي يادم نميومد!

نتايج اخلاقي::

1-                                                                                

1-                                                                                 

 ۱-اينكه مراسم ساده 4شنبه سوري اينجوري شده به نظر من چند تا علت داره كه به نظر من مهمترينش اينه كه جوون هاي ما هيچ تفريحي جز رستوران گردي . سينما (با فيلمايي در سطح آب دوغ) و نهايتا كافي شاپ .. حالا اين جووني كه تفريح نداره و همش يا درس مسخونه يا سر كاره يا ول ميگرده يه طرف!! و 4شنبه سوري و هيجاناش يه طرف! تمام عقده هاي سياسي..اجتماعي و .... جمع ميشه و اينجوري ميشه كه ميبينين! (در اين مورد خواهشا نطر بدين..خيلي كمكم ميكنه!)

۲-اينجور جاها رو حتما با دوستان برين و مثل من نباشين كه يه همچين جايي دو سه تا دوستامو پيچوندم كه تنهايي برم ! آخه كه چي بشه  ديوونه؟؟

۳-هر جا هستين باشين! خوردن يه كرانچي در روز اكيدا توصيه ميشه!

۴-هرگز و تحت هیچ شرایطی جوگیر نشین!!

۵-خيلي مخلصيم!

۶-به قول مدیر...فیلن!

 به قول مدير...فيلن!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 22:8  توسط م.ع.پاینده  | 

عصر چهارشنبه ۱۷ اسفند.. باید خودمو از پیچ شمرون خودمو برسونم ستار خان!!

اتوبوسهای انقلاب رو سوار میشم... به سمت انقلاب..بعد پل حافظ همه چی قاطیه..... خطهای ویژه اتوبوس رو وا کردن....با هر مکافاتی به چهار راه ولیعصر میرسم.. خیلی شلوغه..ماشین های پلیس همه جوره تا دلت بخوان هستن!!  همه تو پارک جمعن... اون ور چهار راه چند تا دختر جوون دارن به سمت انقلاب میدوند.. خبر نگارای خارجی هم هستن!! میرم سمت پارک.. هیچ کس هیچی نمیدونه..  دو تا سرباز یه دختر جوون رو که دستش رو از درد گرفته وارد مینی بوسهای مخصوص میکنن!

نمیدونم....هیشکی حرف نمیزنه...یه نفر دیگه هم که تازه رسیده میاد و میگه شما میدونی چی شده؟؟ منم میگم نه...با هم میریم سمت یه نفر دیگه..میگه میدونم ولی حرفی نمیزنم چون خبرنگارم....یه مشت خورده تو دهنم بسمه!!  بعد میگه برین خارج گود همه میدونن..... یعنی من الان وسط گودم؟؟ میرم جلوتر... از یکی دیگه میپرسم..میگه روز جهانی زن بوده.. یه عده خانم جمع شده بودن... ظاهرا بدون مجوز... و پلیس متفرق میکنه و چه متفرق کردنی... دختر های جوون رو مردهای مسلح زده اند..و بد تر از اون شخصیت هاشون رو خرد کردن!

پس اون دختری که سوار میکردنش..... 

 همین طوری که داره  صحبت میکنه از دو سه قدم اونورتر به نفر دیگه که میخواستم از اون هم سوال کنم یه صدای بی سیم از تو جیبش در میاد.... هنوز دارم مرد بی سیمی رو نگاه میکنم میخوام بر گردم و از اون آقاهه دوباره سوال کنم میبنیم نیستش!!  حالا میفهمم وسط گود یعنی چی... یکی دیگه از همین آقا بی سیمی ها دست یه پسر جوونو میگیره و از وسط جمعیت میبردش تو همون مینی بوسهای کذایی..... داره کم کم دستم میاد چه خبره!!  الان اصلا نباید حرف بزنی چون شاید یکی از درخت های پارک هم تو جیبشون بی سیم داشته باشن!! و تو هم بری تو همون مینی بوسهای قشنگ... هنوز دارم اینور اونورو میبینم.... یه چیزی میگه برم تا دو مینی بوس ببینم کیا توشن!!  دارم آروم آروم از جلو لباس نظامی ها رد میشم... چشمم میفته تو چشو یه نفر... داره سر تا پامو نیگا میکنه... از جیب بقل دستیش صدای  بی سیم در میاد... بر میگرده به میگه اینجا چی کار داری... تقریبا هر کی وسط گوده بی سیم داره... دستمو میکنم تو جیبم ببینم منم دارم؟؟  نه خیر.. یه نفر دیگه زل زده به من... پشت بی سیمس یه چیزی بلغور میکنه.... داره میاد طرف من... میخوام نگاش کنم باید سرمو بالا کنم... میاد جلوتر... از دور میگه برو ..اینجا وای نسا.... میترسم و میام عقبتر...یه نفر داره با یه سربازه صحبت میکنه و میگه همراه یکی از هموناست که تو مینی بوسه.... میگه کجا باید برم دنبالش؟؟  جواب درستی نمیشنوه...نگرانی تو چهرشه!!  رامو میکشم میام اونور چهار راه منتظر تاکسی ... ولی خبری نیست... چند تا از دختر هایی هم که تو صف تاکسی هستن مانتو هاشون خاکیه و چهره هاشون ترسیده... هر تاکسیی میاد چند تا مسیرو میگن تا شاید با یکیش بتونن برن و... فقط برن!!

تو اخبار که قطعن هیچ چی در موردش نشنیدیم! سایت های خبری هم که اکثرشون فیلترن!و بقیشون هم فرقی با صدا و سیما ندارن!

اینها نه قصد بر اندازی داشتن نه هیچ چیزه دیگه!! فقط میخواستن روز خودشون رو مراسم بگیرن و بگن ما هم آدمیم و از مردها هیچ چی کم نداریم!  ما هم فقط میخوایم مثل مردا با ما مثل آدم رفتار بشه! بگن اینقده شعور دارن که خودشون برا خودشون تصمیم بگیرن...و خیلی حرفای دیگه که خیلی وقته تو دلشون مونده

 ولی دیگه تو چهره اون دخترا این چیزا رو نمیشد دید!!  چهرشون داد میزد هر چی شما بگین.... فقط جلو این همه آدم دستتونو رو ما بلند نکین!!

با احترام به تمامی خانم هایی که تو این سالها خیلی بهشون جفا شده...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:31  توسط م.ع.پاینده  | 

سلام... اول از همه ممنون بابت اینکه تو پست قبلی شرکت کردین...دوم اینکه همه میدونین ولی مراسم اسکار امسال ساعت ۴:۳۰ پیروز به و وقت تهران برگار شد... در سالن کداک( خیلی جای محشریه من هنوز تو کفم!!!) با مجری گری جو استوارت!!  اما مستقیم فقط نتایج بخش های مهمش رو میگم !! هر چند همتون میدونین!!

بهترین بازیگر مکمل مرد: جرج کلونی(سیریانا)

بهترین فیلم انیمیشن : والاس و گرومیت در نفرین خرگوش نماها!!

نقش مکمل زن: ریچل وایز( همیشه باغبان)

بهترین آهنگسازی: کوهستان بروکبک(گوستاوو سانتا اولالا)

بهترین ترانه فیلم: شتاب و آرامش: (ترانه بیرون رفتن الز این جا برای دلال ها سخت است با صدای جوردون هاستن....سدریک کلمن..پل بورگارد)

بهترین فیلم خارجی زبان: تسوتسی(افریقای جنوبی)

نقش اول زن: ریس ویتر اسپون( مسیر را طی کن)

بهترین بازیگر نقش اول مرد: فیلیپ سیمور هافمن(کاپوتی)

بهترین کارگردانی: آنگ لی( کوهستان بروک بک)

بهترین فیلم: کرش( تصادف.. ولی بگیم مواجهه بهتره!! ) ( همونی که توش ایرانی ها رو هم نشون میده تو آمریکا!)

تو مراسم امسال نه خبر خاصی بود.. نه رکورد شکنی خاصی... افراد معروف هم کمتر اسکار گرفتن!

بیشتر از این در مورد اسکار نمیگم چون خیلی میشه حرف زد ولی یا خودتون دیدین یا جایی خوندین  الیته بازم من باید بگم ها ولی......

اما مطلب سوم!!  چهار شنبه سوری رو از دست ندین  چون امسال به جز سه یا چهارتا نباید منتظر اکران فیلم خاصی باشیم!

بر باد رفته رو ندیدم اینقدرم در موردش بد شنیدم... اما اگه میخواین بدونین چرا دو تا بازیگر تاپ توش بازی میکنن( بازیگرایی که تا همین چند سال پیش هر فیلمی رو بازی نمیکرئن) باید بگم خانم کریمی برا تهیه فیلم بدیشون به پول ظاهرا احتیاج دارن آقای فروتن هم که سال پیش بادا بادا مبارک بادا شدن .. خوب زندگی خرج داره... ولی من خیلی بدم که فیلمو ندیده دارم این حرفا رو میزنم پس میرم میبینم!!

اما اگه در مورد چپ دست حرف نزنیم میخوام بگم با اینکه نرفتم کودکانه رو ببینم ولی میخوام توصیه کنم برید ببینید!

میدونین  من یکی از این کارگردان و یکی از فیلماش خیلی خاطره دارم... شماها رو نمیدونم... یادتون میاد یه ده دوازده سال پیش یه فیلم بود به اسم " پاتال و آرزوهای کوچک" ... شعرشم یادتونه؟؟؟

" من میتونم کاری کنم که همه چی عوض بشه... "      خیلی دلم میخواد برم فیلمش رو ببینم چون مطمئنم اگه خوب هم نباشه بازم کلی خاطره زنده میشه!!

مطلب چهارم اینکه نظرم در مورد چهارشنبه سوری آمادست.. اما یه هماهنگی هایی میخواد!!  فیلن کامینگ سوون!

مطلب پنجم اینکه از پست بعدی سینما تو گراف دیگه یه وبلاگ تماما سینمایی نیست!! ولی موضوع اصلیش سینماست!!  تو این ودت خیلی مطلب های دیگه هم بو ده که خواستم بنویسم اما نشد!

ولی ایشالا از این به بعد! یا حق!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 18:28  توسط م.ع.پاینده  | 

این پستم غیر سینمایی هست و البته خیلی هم مهمه!!  حتما بخونین و شرکت کنین!

پروژه Keo

نميدونم تا حالا چقدر به آسمون شب نگاه كرديد و ستاره هاي اونو شمرديد، چقدر به نجوم علاقه داريد و رصد ستاره ها رو دوست دارين يا نه؟ اما سال 2005 يه اتفاق جهاني تو اين زمينه افتاد كه اتفاقا اصلا ربطي به اطلا عات شما از نجوم نداره. نجوم فقط وسيله اي شد براي براورده كردن يه آرزوي قديمي!  حس جاودان  بودن.....

وقتي الان بر ميگرديم و ميخوايم  قديمي ترين اثرات با قيمونده از موجودي به نام انسان رو ببينيم ، نقش هايي هستند كه در غارهايي به جا مونده اند و نزديك به 50.000سال قدمت دارند. ظرف مدت  50.000 سال بشر از غار نشيني به زندگي مدرن و متمدن امروزي رسيده. و آدمهاي 50.000 سال پيش تنها يادگاري كه براي ما گذاشته اند همين نقش هاي روي ديواره غارهاست.

اما قراره ما كه آدم هاي متمدن تري هستيم بيايم و يه كار عاقلانه تر بكنيم.

قراره همه آدمهاي دنيا در حال حاضر ، هر چي دلشون ميخواد در هر زمينه اي رو بنويسن و براي Keo بفرستن. اين نوشته ها ميتونه به صورت نامه و درد دل باشه يا به صورت توضيح و بيان ديد گاه. همه چي آزاده... آخه قراره اين پيامها رو روي ديسكهاي مخصوصي ضبط كنن ، توي ماهواره اي بذارن و بفرستنش فضا...اين ماهواره بگونه اي طراحي شده كه براي مدت خيلي خيلي طولاني(شايد 50.000 سال) دور زمين بچرخه و بچرخه و بعدش  كه 50.000 سال تموم شد به سمت زمين سقوط كنه و اون موقع آدمهايي كه توي اون زمان زندگي ميكنن اين نامه ها رو دريافت كنن... نامه هاي من و تو رو... نامه هاي ما رو...

اما يه چند تا نكته جالب!  اول از همه  اينكه گفتم همه آدم هاي دنيا در حال حاضر. اين يعني ما ها! ميدونين اين از اون چيزايي كه  تو زندگي بچه هاي ما و بچه هاشون و پدر بزرگامون و پدر هاي اونا نبوده!  قراره ما.. نسل حاضر اين نامه ها رو بنويسه!!! 

نكته دوم... همه آدم هاي دنيا! يعني از اون بچه فقير و گرسنه آفريقايي نامه گرفتن تا رئيس قبيله هاي سرخپوستي و آدمهاي اروپايي و آسيايي و....

نكته بعدي هم اينه كه ميتوني اين نامه ها رو به زبون مادري خودت بنويسي.... اكثر زبون هاي زنده دنيا توي اين ليست هستن! فارسي هم هست!

و جالبتر اينكه .. آيا50.000 سال ديگه همين خطهاي روي زمين هستن و يا خطها ي ما براشون مثل خط هاي ميخي و.... الانه؟؟

ولي مهمترين سوالي كه مطرح ميشه اينه كه  آيا 50.000 سال ديگه اصلا بشري روي زمين هست كه بخواد نامه ها رو بخونه؟؟ آيا با اين وضع چيزي از زمين و بشر باقي ميمونه؟

 بياين خوش بين باشيم و بگيم وجود خواهد داشت.. پس عجله كنين! كه فرصت از دست ميره... به آدمهاي اون موقع كه يه جورايي نوه هاي مان و ما نياي بزرگشونيم.. به ايراني هاي اون موقع  پيام هامون رو بديم!

ماهواره قراره 2006 پرتاب شه و 6 ماه قبل مهلت تمومه! هنوز وقت هست! پس بجنبين! در ضمن پس از ارسال ماهواره پيامها بدون نام روي اينترنت قرار ميگيره! اين پروژه به عنوان پروژه سال از طرف يونسكو معرفي شد!

براي ارسال پيام ميتونين به سايت اصلي پروژه يعني:

www.keo.org

يا به  لينكي كه مستقيما به صفحه نوشتن نامه ميره و گذاشتم مراجعه كنين!

http://www.keo.org/uk/pages/message.php

(از تمام دوستان ميخوام حتما و حتما در مورد اين پروژه اطلاع رساني كنن! دلم ميخواد همه ايراني ها در بيان و تو اين پروژه سهيم باشن!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 23:53  توسط م.ع.پاینده  | 

سلام...این نقد شهر گناه یا سین سیتی هستش! اینو برا یه مجله دانشجویی نوشتم و عینا به وبلاگ منتقل کردم...این نقد نقد فنی نیست و بیشتر در مورد داستان توضیح میده...خیلی هم سلیقه ای!! پس خواهشا نظراتتونو بگین! خیلی کمکم میکنه! بازم مرسی!

شهر گناه Sin City:

 کارگردانان: فرانک ميلر،  رابرت رودريگز

کارگردان ميهمان: کوئنتين تارانتينو

از آنجايي که موضوع اين شماره ترديد(همون مجله )، گناه بود، در بخش سينمايي هم فيلمي با همين مضمون رو در نظر گرفتم. نقدي که ميخوانيد، بدون در نظر گرفتن نکته هاي فني اثر، تصويري را که کارگردانان اين فيلم از شهر گناه ترسيم کرده اند، روشنتر و واضحتر بيان مينمايد:

شهر گناه، برگرفته از دو کتاب کميک استريپ فرانک ميلر با همين عنوان، و آوردن سه داستان از آن کتابها در قالب يک فيلم، با ساختار و تکينکهايي که داشت، سر و صداي زيادي به پا کرد. فيلمبرداري فيلم، يک فيلمبرداري ديجيتالي و به سبک HD بود، ولي با وجود تمام قابليتهايي که تکينيک ديجيتالي داراست(در کيفيت رنگ و جلوه هاي ويژه) فيلم به صورت سياه و سفيد عرضه شد.

شهر گناه ما رو به شهري به نام Basin city ميبرد و از آنجا که اين شهر از گناه و پليدي پر است، حتي تابلوي شهر نيز تغيير کرده و با محو شدن حروف B و A، نام شهر Sin city يا شهر گناه شده است. اين دو حرف شايد به معناي الفباي زندگي باشند. در شهر گناه، ابتدايي ترين اصول زندگي و اخلاقيات هم رعايت نميشه. «شهر گناه شهريه که هر چي بخواي توي اون پيدا ميکني...»

در اين شهر هيچ چيز سر جاي خودش نيست. سناتور رورک Roark خود فاسدترين شخص شهر است و پسرش، هرزه ترين فرد شهر. برادر سناتور که قدرتمندترين فرد ايالت به شمار مي آيد و به عنوان اسقف، رهبري مذهبي شهر را نيز بر عهده دارد، در واقع بر انجام همه گناهان نظارت ميکند. کليسا که محل پاک بودن و پاک شدن به شمار مي آيد، منبع گناه است و کشيشها که نماد قديسان هستند، خود در شهوت پرستي گوي رقابت را از مردم عادي ربوده اند. پليس که بايد براي برقراري امنيت تلاش کند، منبع نا امني و بي نظمي و آدم کشي است. پليس در محله اي قديمي با گروهي زنان خياباني و هرزه قرارداد بسته تا اين زنان قانون خود را داشته باشند ولي اولا پليس را تامين کنند!!! و ثانيا به پليس رشوه بدهند.

در شهري که همه گناهکارند، ديگر گناه معني اصلي خود را از دست ميدهد و اتفاقا خوب بودن به نوعي گناه تلقي ميشه. کساني که خوب هستند، يا ميخواهند خوب باشند يا کشته ميشوند (زن هرزه اي که مورد علاقه کشيشها بود ولي ميخواست دست از اين کار بکشه) و يا سختيهاي زيادي رو تحمل ميکنند (کارآگاه هارتيگان که براي نجات نانسي، دختر بچه 11 ساله از دست پسر سناتور، مجبور ميشود تا 8 سال در زندان انفرادي به سر ببرد). همه قهرمانان داستان ما در يک جا به هم ميرسند و به عبارتي در يک مکان سرنوشت هايشان به هم گره خورده: کاباره شهر.

کاباره جائيه که کارآگاه هارتيگان براي پيدا کردن نانسي، دخترک معصوم که حالا بايد 19 ساله باشد سر ميزنه ولي متوجه ميشود که نانسي همان دختر رقاصه کاباره است.

مارو Marv که براي انتقام خون گلدي Goldi، زني که تنها يک شب و براي اولين بار در عمر مارو، به اون محبت کرده و در همون شب به قتل ميرسد، براي يک استراحت مختصر و نگاه کردن رقص نانسي، به کاباره آمده و دوايت، که دوست خدمتکار کاباره است هم براي نجات او از دست گروهبان فاسد پليس، جکي بوي، به کاباره سرميزند.

منجيان شهر گناه، نميميرند مگر آنکه به هدف خود رسيده باشند. هارتيگان با اينکه تيرهاي زيادي به بدنش اصابت کرده بود ولي نمرد. هارتيگان زماني ميميرد که نانسي را براي هميشه از دسترس سناتور و افرادش دور کرده باشد. در آن زمان است که « يک پيرمرد ميميرد و در عوض يک دختر جوان زنده ميماند. معامله منصفانه ايست...»

مارو با وجوديکه با اتومبيل تصادف ميکند ولي نميميرد. دوايت هم دو بار و هربار به شکلي معجزه آسا از مرگ نجات مي يابد.

در اين فيلم، بيننده کوين را به عنوان نمادي از شيطان مي بيند. کار کوين محافظت از کليساي به ظاهر مذهبيست که در واقع منبع فساد است. شخصيت کوين درست بر مبناي توصيفاتي که از شيطان در دست داريم ساخته و پرداخته شده است. کوين ابتدا شخص پاکي بوده که اسقف حاضره قسم بخوره که کوين خدا را لمس کرده، ولي پس از آن تبديل به شيطان ميشود. کوين کاملا ساکت و بيصدا حرکت ميکند. صداي کوين باز هم به قول برادر سناتور صداي فرشته هاست.

مارو، با زحمت زياد، کوين رو ميگيرد و قطعه قطعه ميکند، ولي حتي وقتي که فقط سر کوين باقي مانده بود هم، انگار هنوز زنده بود. شيطان هم علاوه بر جسم قربانيهايش، روح آنها را هم ميخورد و لذا نميميرد.

افسر پلیس محافظ زن دقیقا همین مطلب رو برای مارو باز گو میکند! او میگوید کوین علاوه بر جسم روح قربانیانش را هم میخورد!

اولين گناهي که در فيلم ميبينيم و شايد منبع تمامي گناهان شهر، دروغ است. مردي به زني به دروغ، ابراز علاقه ميکند ولي او را ميکشد. به قول سناتور رورک:«قدرت فقط از دروغ گفتن به وجود مي آيد»

ذات گناه سياهي است، شيطان سياه است، ما نيز فيلم را بصورت سياه و سفيد ميبينيم. فيلمي که بعد از تمام شدن آن احساس ميکنيم اگر سياه و سفيد نبود، انگار چيزي کم داشت.

در فيلم همه چيز به صورت سياه و سفيد نمايش داده ميشود، به جز:

لباس قرمز، رژ لب قرمز و موهاي بلوند دخترهايي که قصد فرار داشتند.

داروهايي مارو براي آرامش استفاده ميکند.

بدن و خون موجودي که پسر سناتور به آن تبديل شده و نماد شهوت در فيلم است.

و در آخر خون که قرمز است. البته نه خون همه افراد. حتي خون همه منجيان هم نه. از بين کارآگاه هارتيگان، مارو و دوايت که سه قهرمان نجات بخش سه اپيزود فيلم هستند، تنها خون يک نقر يعني مارو قرمز نشان داده ميشود. شايد به خاطر اينکه مارو عاشق بود. بله، عاشق يک زن هرزه، ولي باز هم عاشق. عاشق زن هرزه اي که تنها يک شب او را ميشناخت. زن هرزه اي که براي مارو يک الهه بود.

«جهنم اينه که هر روز از خواب پاشي ولي ندوني که چرا اينجايي...»

                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:14  توسط م.ع.پاینده  | 

بعد از یه هفته سلام!!  از اینکه پست نداشتم معذرت!! علتش رو میگم حالا!!

اما امروز تو راه دانشگاه رو کیوسک یک تیتر دیدم اینقده شارژ شدم خدا میدونه!

آقای پناهی خیلی مبارکه!! آقا خیلی حرفه تو برلین خرس نقره رو گرفتن! میون اون همه فیلم! جالبه بدونین به جشنواره برلین اسکار اروپا هم میگن.... اما توضیحاتی در این زمینه:

پناهی تو مصاحبه اش میگه به ما گفتن روز اهدای جوائز از شهر خارج نشیم...اما موقع برگزاری مراسم تا آخر مراسم خبری از اسم آفساید نیومد. تا اینکه برای خرس نقره ای اسم آفساید رو میارن...پناهی رو سم میره و به نوعی جایزه اش رو تقدیم میکنه به زنی کهکه در یونان باستان   به ورزشگاه و تشویق پسرش میره و قبل اون ورود همه زنها به استادیوم ممنوع بوده. پناهی در مصاحبه اش یه حرف قشنگ دیگه هم زده. گفته برای اون بهترین جایزه اینکه فیلمش برای مخاطب ایرانی و تو ایران پخش شه!!  جعفر جون الهی جز جیگر بگیره هر کی فیلمای قشنگتو نمیذاره پخش شه ما هم مجبور میشیم شارلاتان ببینیم!

بپناهی در مورد پخش آفساید تو برلین میگه: آفساید در سالن بزرگ جشنواره که ۲۵۰۰ نفر گنجایش داره پخش شد .بیشتر تماشاگران آلمانی بوده و حدود صد نفر فقط ایرانی بودند.پس از نمایش فیلم تمامی حاضران حدود هفت هشت دقیقه سرپا فیلمو تشویق کردن و ایرانیان همزمان با پخش سرود ای ایران(در پایان فیلم رو تیتراژ پخش میشه ولی تا اونجایی که من یادمه فقط اهنگش بود)همخوانی میکنند و آلمانی ها هم با آهنگش دست میزدند!

فکر کن .....  جای من خالی!!! 

حالا اینو هم اضافه میکنم تو جشنواره وطنی فجر   آفساید رو تو بخش مسابقه راه ندادن!!خوب عزیزان بنیاد فارابی حتما یه چیزی میدونن که که مسئولین برلین نمیدونن دیگه!!

خرس نقره ای به صورت مشترک به پناهی برلی آفساید و رشوه از دانمارک تعلق گرفت!!

خرس طلا هم به یه خانم از سارسیوو برای فیلمی که چون این نمیدونم چه جوری انگلیسی میشه نمیتونم اسمشو بنویسم!

آخر سر هم محض یاد آوری به شما و خیلی های دیگه میخوام بگم ایران یه بار دیگه هم در سال ۱۹۷۴ برای طبیعت بی جان سهراب شهید ثالث خرس نقره ای گرفته! ۱۹۷۵ هم جایزه کلیسای پروتستان بازهم برای شهید ثالث! و بقیه اش هم تقدیر نامه بوده! الان کسی هست سهراب شهیذ ثالث رو بشناسه؟؟

)اطلاعات مصاحبه ها و جایزه ها از بانی فیلم)

و باز هم آخر پست برنامه های بعدی رو میگم که اینا کامینگ سووون هستن!

نقد چهارشنبه سوری

نقد سین سیتی!! (انگلیسی نمینویسه بخدا)

نقد آفساید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 21:57  توسط م.ع.پاینده  |