تبليغاتX
سینماتوگراف
علی فیلمی و فیلمهایی که می بینه!
سلام... میگن بعضی موقع ها اینجوری بعضی موقع ها هم اونجوری!!  درس  که سرش گرده اساسی!!  ولی جای همه خالی ۵شنبه ای دو و نیم تا فیلم زدم تو رگ!! 

اولی "رقصنده در تاریکی"  بعدش " گلهای شکسته" و بعدش هم برا بار دوم تا وسط " چشمان کاملا بسته" ... آخه وسطش خانواده اومد مام مجبور شدیم قطعش کنیم!!!  ولی هر چه بیشتر فکر کنیم بیشتر تو فیلم نشانه و رمز و راز هست... یه پست رو حتما بهش اختصاص میدم.... چون به کارای کوبریک علاقه مندم...به خصوص غلاف تمام فلزی و دکتر استرنج لاو...دارم در مورد کاراش تحقیق میکنم!!  به زودی آماده میشه!!  اما یکم در مورد :

رقصنده در تاریکی..... کارگردان:لارس ورن تریر                                

بازیگران: بژورک٬کاترین دنو٬ دیوید مورس

این فیلم نامزد اسکار بود.... ۱۹ تا جایزه مختلف برده و ۳۱ بار هم نامزد جایزه های گوناگون!  قبلا کار داگویل رو از ایشون دیده بودیم!!  اما این کار خیلی ساده تر و لطیف تر بود!!  در کنار داستان خوب و روان و فیلمنامه عالی تکنینک های منحصر بفرد از ایشون میدیدیم!!  توی داگویل تکنیک ۱۰۰ دوربینه رو اجرا کرد و فکر میکنم تو این فیلم هم تو یه سکانس استفاده کرده بود!!  در مورد فیلم کودک هم گفته بودم برادران داردن از تکنیک دوربین روی دست استفاده کردند!!  توی این فیلم هم به غیر از قسمت های  موسیقی بقیه جاها دوربین رو دست بود!!  ولی اینقده هنر مندانه این کار انجام شده بود که  تماشاگر رو اذیت نمیکرد!!  اما در مورد اینکه اصلا چرا بعضی ها میان دوربین رو دست میگیرن وقتی شایه هست و میشه کار رو با شایه انجام داد؟؟

دو  علت داره....علت اولش اینه که این سبک فیلمسازا معتقد به اینن که فیلم باید کاملا ساده باشه....حتی تو فیلماشون از موسیقی هم کمک نمیگیرن (این فیلم هم فقط برخی جاها به خاطر الزام موزیکال بودن ژانر موسیقی داشت٬ تصور کنیسن فیلمی رو تو ژانر موزیکال که فقط صحنه های موزیکال موزیک داشته باشه و بقیه جاها نه..) و میگن ما باید فقط روایت کنیم و همون چیزی که بوده رو روایت کنیم تا تماشاگر بدون احساساتی شدن بتونه نتیجه گیری کنه! دلیل دوم هم اینه که ما خودمون هم واقعا همه چی رو ثابت نمیبینیم.... سر لزوما تکونهایی داره...پس این کمک میکنه که ما دقیقا مثل یه نفر دیگه تو فیلم حاضر باشیم!

اما این فیلم: داستان زنی است(سلما) که مهاجری غیر قانونی است در آمریکا... دو نفر آدم مهربون بهش جا دادن....و کمکش میکنن.... سلما یه بچه هم داره.... سلما مبتلا به یه نوع بیماری هست که دید چشماش خیلی ضعیفه و نهایتا کور میشه....  و بچه اش هم به این بیماری مبتلا شده....  و تا اگه عمل نکنه مثل مادر کور میشه... ما چند ماهی که مونده تا کور شه رو میبینیم.... دلار دلار و سنت به سنت پول جمع میکنه تا پول عمل بچه رو جور کنه! اما همون صاحب خونه خوب هم تو یه ورطه بی پولی میفته.... پولهای اون زن رو میدزده....و زن رو مقصر جلوه میده...زن مجبور به کشتن مرد میشه(مرد ازش میخواد بکشتش و شرط میذاره فقط به این شرط پول رو بهش بر میگردونه)

اونو به جرم قتل میگیرن. بین دو راهی گیر میکنه....یا اون پولی که جمع کرده رو بده وکیل و بیاد بیرون...و یا اینکه بازم خرج عمل بچه اش کنه و  دارش بزنن!!  اون راهه دوم رو انتخاب میکنه!  و چه صحنه هایی..... خیلی سعی کردم بنویسم اما قابل نوشتن نبود!!  اون ۱۰۷ قدمی رو که باید تا دم چوبه دار طی میکرد... وقتی که داد میزد و میگفت میترسه از مردن.... غش میکنه..رو پاش نمیتونه وایسه!! و فقط یه موقع آروم میگیره...وقتی که صمیمی ترین دوستش ... بهش میگه پسرش خوب شده و عینک پسرش رو که دیگه استفاده ای نداره رو بهش میده!!

  این زن عاشق موزیک بود و رقص... و سعی میکرد همه چیز رو مثل موسیقی بشنوه... اونجایی که تو کارخونه به نحوی جادویی صداهای دستگاهها با هم قاطی میشن و تبدیل به موسیقی زیبایی میشن... اونجا که توی دادگاه همه دارن بهش اتهام قتل میرنن....با صدای کشیده شدن یه مداد رو کاغذ موسیقی میسازه.... و چقدر براش انفرادی دردناک بود....نه به خاطر تنها بودن..چون که او به خاطر کوری خیلی وقت بود تنها بود ولی مشکل اینجا بودکه هیچ صدایی نمیومد.... و تا لحظه اعدام هیچ صدایی رو کشف نکرد.. تا دم چوبه دار که یه صدا رو شنید و با اون آروم گرفت....صدای قلبش که خیلی تند میزد....... 

دیالوگ های شاهکاری توی این فیلم داریم و شعر های قشنگی....  فقط یه نمونه رو براتون میارم تا حسابی طلبه فیلم شین!! جایی هست که با معشوقش تو قطارن و اون میفهمه که داره کور میشه....و شروع میکنن آواز خوندن....

- تو نمیتونی ببینی٬ میتونی؟ 

-آیا واقعا چیز ی هم که ارزش دیدن داشته باشه هست؟

- تو خیلی چیز ها رو ندیدی!

- من روشنایی رو دیدم ... تاریکی رو دیدم و تو تاریکی روشنایی دیدم.... من درخت دیدم...جنگل دیدم...و مرد و زنی رو در حال تلاش دیدم...

-اما تو خیلی جاهای قشنگ دنیا رو ندیدی!!  مثلا تو به چین نرفتی و دیوار چین رو ندیدی!!

- مهم اینه که دیوار باشه... و دیوار وقتی قشنگه که یه سقفی روش باشه!! 

(خیلی چیزای قشنگ هم بود....میتونستم بنویسم اما یکی از دوستان گفته بود خلاصه تر بنویس تا بتونیم همش رو بخونیم)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 22:38  توسط م.ع.پاینده  | 

چند وقتيه كارم شده صبح از خونه برم..شب خسته برگردم!!  سر كلاس هايي بشينم كه بهشون هيچ علاقه ايي ندارم و به مباحثي گوش كنم كه مطمئنم هيچ وقت جواب پرسشهاي من نيستند!

چند وقتيه وقتي طرف كامپيوتر ميام و چشمم به فيلم هايي كه آماده ديدن هستن ميخوره دلم قنج ميره ولي بايد سرم رو بندازم پايين و برم برا امتحاناي مزخرف ميان ترم آماده شم!! و ميدونم آماده نميشم!

چند وقتيه هيچي سر جاي خودش نيست!  چند وقتيه ديگه " زندگي رسم خوشايندي نيست!"

چند وقتيه بد جوري به سرم زده به همه اونايي كه ازشون بدم مياد بگم ازشون متنفرم ولي به اونايي كه دوستشون دارم هيچي نگم!! 

چند وقتيه دلم لك زده براي پدر خوانده(دن كرلئونه)..... دلم لك زده براي  اون ۲۱ گرمي كه قراره موقع مرگ از من جدا شه...دلم لك زده براي ديدن اون عشقي كه توي مرد سيندرلايي بود...اون شهامتي كه توي گلادياتور بود....براي ماهي بزرگ....براي يه درخت گلابي...و براي تمام خنده ها..گريه ها و خاطره هام!!

....هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
     كه من به زندگي نشستم!

روزگار غريبيست نازنين.....

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:58  توسط م.ع.پاینده  | 

آقا ما مردیم امروز با این خبری که شنیدیم!!

ژولیت بینوشه رو میشناسین؟؟  بازیگر آبی کلیشفسکی؟؟  به جا نیاوردین؟؟  بازیگر  نقش اول زن فیلم شکلات!!!    بازم اگه نمیدونین ...بگم برنده اسکار سال ۹۶ یه خاطر بیمار انگلیسی!

حالا که چی؟؟  خوب ایشون الان تهران هستن! قراره تو فیلم جدید آقای کیارستمی نقش اول رو بازی کنن! بازم افتخار میکنم که کیا رستمی ایرانی هست و با این شرایط تا اونجایی که میتونه تو ایرانه (همین چند وقت پیش تو کارنامه یه دوره گذاشته بودش!!) پس از همین الان تو کف فیلم جدید عباس کیا رستمی خواهیم ماند!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:47  توسط م.ع.پاینده  | 

بازم سلام! این دفعه نمایش بس( off screen)    از هلند! (۲۰۰۵)... به كارگردانيه:پيتر كويپرس  و با بازي:

جان دكلر......پيرمرد 

جرئون كرابه....... معاون شركت

اما چیزی که باید بگم اینه که من اصلا نمیخوام در مورد این فیلم صحبت کنم!(چون فكر نميكنم كسي ديده باشه!!) موضوع بسیار جذابی رو این فیلم مطرح میکنه:

فیلم با یه پیرمرد شروع میشه که میره توی یه برج معروف و اقدام به گروگانگیری میکنه! بعد این موضوع  فیلم یه فلاش بک میخوره و چیزی که باعث این گروگانگیری شده رو مطرح میکنه! این آقای پیرمرد راننده بسیار درستکار یه شرکت اتوبوسرانی شهری هست! یعنی یه آدم ساده! تو زندگی شخصیش هم از زنش طلاق گرفته و تنها سرگرمیش تلویزیون دیدنه! اون از یه مسابقه تلویزیونی خیلی خوشش میاد و یه آرشیو کامل نوار ویدئویی اون برنامه رو داره! اما در تلویزیونش احساس چیزهای عجیب غریبی میکنه!یعنی  مثلا هزار بار یه قسمت از اون مسابقه رو دبده و لی فکر مبکنه هر دفعه به تغییراتی ایجاد میشه!  به شرکت تولید کننده نامه مینویسه و همه چیزو میگه اما جوابی نمیشنوه! روسای شرکت از این مساله با خبر میشن! و معاون شرکت که آدم خوبی هم هست  به صورت اتفاقی با این پیرمرد نقشه دوستی میریزه! و پیرمرد پس از صحبت در مورد اشکال تلویزیونش....باعث میشه که معاون شرکت هم به حرف بیاد...اون نگرانه...نگرانه بشریت!! 

نمیدونم چقدر در مورد تبلیغات .. اهمیتش و روش هاش میدونین! ولی خوبه بدونین یه درصد خیلی بالایی از در آمد شرکت ها صرف همین امر میشه!  اما جدای از هزینه های سنگین تبلیغات مساله ای که مهمه روش هاشه! این فیلم هم در مورد یکی از همین روش ها صحبت میکنه! یه روش بسیار موثر و البته خیلی نا جوانمردانه تو این کار روشی است به نام : ایجاد احساس نیاز به کالا!    امروزه این مساله خیلی رواج پیدا کرده! بذارین چند تا مثال براتون بزنم! دستگاهی به نام موبایل اختراع شد! موبایلا صرفا هدفش این بود برای افرادی که کارهای بسیار زیادی دارن و کمتر به تلفن ثابت دسترسی دارن کمک کنه! اما امروزه بحث موبایل کاملا از این حالت خارج شده! نه تنها موبایل وسیله کاملا ضروری به حساب میاد(که واقعا هم اینطور نیست).. به طوری که دست همه میتونین این وسیله رو ببینیین!!  اما قضیه به اینجا ختم نمیشه! موبایل امروزه حتی اون کاربرد اصلی و تعریف شده اش رو هم از دست داده! مثلا شما به سایت شرکت نوکیا مراجعه میکنین! شما وسیله ای میخواین برای صحبت که آنتن دهی خوبی داشت باشه و.....  اما به یه جمله ای مواجه میشین:"تا حالا شده هیچ صحنه ای رو از دست ندین؟؟...یا....گوش دادن به یک موسیقی در حال کار روزانه واقعا لذت بخشه!" خوب آیا واقعا اینطوره؟؟  بازم میریم جلوتر! فرد میگه بله درسته!!  خیلی خوبه یه دستگاهی که قراره تلفن من باشه بتونه عکس بگیره یا موسیقی پخش کنه! (کاربرد اصلی موبایل چی بود؟) بعدش که جلوتر میرین با همچین چیزایی برخورد میکنین: دوربین عکاسی با ۲ مگا پیکسل کیفیت..... حجم ۱ گیگا بایت برای موسیقی.... و همینطور ادامه بدین! یه مشتری مثل من بعد دو روز تحقیق فقط دنبال این میره که کدوم گوشی عکس بهتری میگیره یا کدوم پخش بهتری داره و تلفن بودن کاملا کنار میره و شما که قرار بود یه گوشی تلفن بخرین میرین و با چندین برابر همون هزینه  یه چیز چند کاره میخرین که البته هیچ کد.م از کاربردهاش هم در سطح ایده آل نیست! (هیچ وقت دوربین عکاسی رو نمیتونیم با دوربین موبایل مقایسه کنیم)و.....

در مورد خیلی چیزای دیگه هم همینطوره! در مورد همه وسیله ها! اما یه جای دیگه که این مساله بیشتر میشه تلویزیون هاست! تا مثلا من که قراره تلویزیون بخرم و وسیله سرگرمیم باشه یه حسی تو من ایجاد میشه که فقط و فقط یه تلویزیون ۶۰ اینچ میتونه منو راضی کنه! در صورتی که هر جور بخواین نیگا کنین واقعا تلویزیون های بزرگ هدفشون همون تلویزیون های معمولی هست با این تفاوت که یه تلویزیون معمولی ۲۱ اینچ ۲۰۰ هزار تومان و یه تلویزیون ۶۰ اینچ از همون مارک نزدیک به ۳ میلیون تومان قیمت داره!!! اما مساله وقتی از این نگران کننده تر میشه که ببینیم این شرکت ها برای سالهای بعد هم  نقشه دارن!!  نقشه اینکه روی مشتری کنترل پیدا کنن! و اونا مستقیما همچین حسی رو منتقل کنن! سکانس شگفت انگیز این فیلم جایی بود که همون آقای معاون قرار بود اختراع جدید شرکت رو به پیرمرد معرفی کنه! تلویزیونی مخصوص که مثل بقیه تلویزیونها بود! فقط قابلیت هایی داشت که مشتری نباید بدونه و باید بخره! پیرمرد میره جلوی تلویزیون میشینه!و معاون میره بیرون اتاق که کنترل کنه تلویزیون رو! تلویزیون چند تا ماهی گلی رو نشون میده! معاون میگه چه حسی داری...پیرمرد میگه احساس میکنم همه جا گرم داره میشه! معاون دوباره سوال میکنه....پیرمرد در حالیکه دندونهاش میلرزه میگه سردمه! معاون دوباره سوال میکنه! پیر مرد میگه احساس گشنگی شدیدی دارم! بعدش حالت ترس! بعدش احساس خواب آلودگی! بعدش پیرمرد همون وسط یالا میاره و میخواد برنامه تموم بشه(نمایش بس)! ولی معاون ادامه میده! اینبار دیگه واقعا غم انگیزه! پیرمرد میگه احساس میکنم این ماهی ها رو خیلی دوست دارم! و بعد که مجددا معاون سوال میکنه...احساس شهوت شدیدی به پیرمرد دست میده! تا جایی که....

خوب .. حالا فرض کنین این میتونه چه کارهایی انجام بده!!  چه دولت هایی حاضرن براش چه پول هایی بدن! فقط کافیه نصف بیشتر مردم از این دستگاه داشته باشن تا اگه دولتی خواست جنگ کنه همه ملت باهاش همراه بشه! اما جدای از اینکه این دستگاه وجود دارن یا نه..این دستگاه نماد کاملی از تبلیغات هست! کاره تبلیغات دقیقا همینه! اینکه شما بدونه اینکه بفهمین بخواین! چیزی رو که اونا میخوان! و این همون چیزیه که داریم میبینیم! حتی تو رسانه خودمون!  

پیرمرد میاد تا توی اون برج که محل اصلی اون شرکت هست به حمایت از اون معاون انجام بده تا نذاره اون دستگاه تولید شه! اما دفتر به برج بقلی منتقل شده! و وقتی شبکه های تلویزیونی  با رئیس جدید شرکت که همون معاون هست مصاحبه میکنن .. معاون که حالا دیگه رئیس شده هر گونه رابطش رو با پیرمرد نفی میکنه! و به توی برج نگاه معنی داری میندازه! پیرمرد که کاملا قاطی کرده به دستشویی میره! اونجا به صورت خیالی آقای معاون رو میبینه و میپرسه چرا!!  و معاون میگه ( نقل یه مضمون) من نمیتونم به خاطر متوقف کردن این پروژه پست و حقوق خوبم رو به خاطر بندازم!!  پیر مرد که دیگه هیچ امیدی به زندگی نداره و شاید دیگه نمیتونه این چیز ها رو تو این دنیا ببینه با اسلحه خودش رو میکشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:28  توسط م.ع.پاینده  | 

با سلام!!  هیچ اعتراضی مبنی بر تاخیر داشتن این جانب در امر به روز کردن وبلاگ پذیرفته نیست! (چقدرم اعتراض شد!!)

اما:

۱- یک تکه نان کمال تبریزی رو از دست ندین! هر چند فیلم متفاوتی از کمال تبریزی هست که اصلا هیچ ربطی به فیلمای قبلیش نداره در عین حال که خیلی ربط داره! من این فیلمو سال پیش دیدم! داستان با مسابقه چند نفر آغاز میشه که برنده برای یه کار استخدام میشه! اما ما در ادامه داستان ....  زندگی این شخص رو میبینیم!  مثل فیلم مارمولک تبریزی در این فیلم هم قصد داره دید مردم نسبت به دین و خرافاتی که در اون ایجاد شده رو نشون بده و در حالیکه دفعه پیش از یه ژانر کاملا کمیک استفاده کرده بود اینبار یا استفاده از یه داستان روایی این مطلب رو بیان میکنه! چون همچنان روی اکران هست توضیحات کاملتر رو بعد اکران میگم! هر چند باید بازم فیلمو ببینم!

۲- اگه منتظر یه فیلم خیلی خنده دار هستین با حضور بازیگران طنز معروف سریال های تلویزیونی باید بگم در مورد هوو کاملا اشتباه میکنین!  توی جشنواره فجر تنها و تنها از بازیگر خردسال و توانمند این فیلم تقدیر شد! از طرفی توجه شما رو به یه نکته دیگه هم جلب میکنم! کمتر از دو ماه پیش فیلم ۸پا آقای داوود نژاد اکران شد! یکم عجیب نیست به فاصله کمتر از ۳ ماه دو فیلم از یه نفر اکران شه؟؟  یا اکران عید بعضی ها رو وادار میکنه از تمام نفوذشون برا پخش استفاده کنن؟ کسی که دیگه با آوردن تمام دوستان و آشنایان و کسبه محل و ..... توی سینما خیلی ها رو شاکی کرده! در مورد تواناییهای داوود نژاد در سینما شک نکنین. فیلم خوب نیاز (همونی که دوتا بچه سر گرفتن کار تو چاپخونه با هم رقابت میکنن) یا خانه عنکبوت (با بازی عزت الله انتظامی. جمشید مشایخی...)   هم از آثار خوب ایشون هست! ولی خوب! نون به نرخ روز خوردن هم حتما.....  لیست کسایی که از طرف ایشون اومدن! : ۱- محمد رضا داوود نژاد(با فیلم غریبانه..البته خوب...)   ۲-منا داوود نژاد (با مصائب شیرین)  ۳-رضا داوود نژاد(میشناسین دیگه؟؟ اونم با مصائب شیرین)  ۴-زهرا داوود نژاد(تو ملاقات با طوطی هم بود...) و .....

۳- از تلویزیون خیلی فیلما پخش شد برای عید.... مثل همیشه سه گانه ماتریس با حضور دکتر بلخاری و طالب زاده(شایدم طالب نژاد) ....  اما واقعا نمایش بعضی از فیلمها جای تقدیر داشت! مثل استنلی و آیریس با بازی رابرت دو نیرو...... رسم عاشق کشی...گاهی به آسمان نگاه کن.....نقشه پرواز و... 

۴-اینجور که بوش میاد سری جدید سینما و ماورا قراره بترکونه! راستش این تحولی که تو چند سال اخیر سینما ۴ شروع کرد واقعا جای تقدیر داره! نشون دادن فیلمهای برجسته تاریخ سینما هر چند با چاقوی نا نجیب سانسور میتونه خیلی کمک کنه! یکشنبه ها .... ۲۱:۳۰.....سری جدید سینما و ماورا.... (آنونسش رو دیدین؟؟ خیلی با حال بود!!)

۵-این پوریا ناظمی عزیز هم داره شورش رو در میاره! بابا.... هی میاد از کسوف میگه!!  کسوف ۹ فروردین! اونم تو ایران کامل نیست! بعد حسرتشو به دل آدم میذاره!!

اما! برنامه آینده سینما توگراف:  تحلیل و بحث در مورد نمایش بس(محصول ۲۰۰۵...هلند)

شاد باشین! 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:29  توسط م.ع.پاینده  |