تو وب آریا خوندم که یه جایی صحنه های فراموش نشدنی فیلما رو آورده! ... خوب!! وقتی میخوندم فقط خاطره بود! حالا منم تقسیم میکنم! صحنه هایی رو هر چند غیر مهم!
اولیششششششششش!
توی کافی شاپ..... کیانو ریوز و جیسون آیساک روبروی هم نشستن..دارن در مورد سارا صحبت میکنن!
جیسون میگه:
".......یه روز سارا به من گفت:
اگه من دیگه نمیتونم یه زندگی نرمال داشته باشم.... تصمیم گرفتم...یه زندگی کاملا غیر نرمال رو به بهترین حالتی که میتونم زندگی کنم!...."
نام فیلم؟؟؟؟
کسایی که اسم فیلم رو میگن خواهشا از ۱۰ بهش یه نمره بدن! میخوام نظرات رو مقایسه کنم!!
موفق باشین....
چند میگیری گریه کنی؟؟
کاری از : شاهد احمد لو
با هنرمندی: مرحوم منوچهر نوذری
(اسم بقیه بازیگر ها رو به احترام مرحوم نوذری نمیارم)
نمیدونم..خیلی اتفاقی شایدم رو عمد این فیلم ساخته شده! فیلمی در مورد مرگ...با یه دید دیگه..بعلاوه کمی طنز! نمیدونم چی شده که تو همین یه فیلم سینمایی خاص آقای نوذری باید بازی میکردن در صورتی که اصولا برا این نقش ها از بازیگر های دیگه استفاده میشد!
داستان به روایت مرگ میپردازد...شاید خیلی از سینما رو های حر فه ای این فیلم رو هم جزئ سینمای بی هدف و بی مفهوم امروز تلقی کنن ولی ذکر چند تا نکته لازمه!
فیلم داستان پیر مردی پولدار است که در خارج زندگی میکند...در اواخر عمر به ایران بر میگردد و قصد میکند در وطن خودش بمیرد.. اما مشکل اینجاست که تمام فامیل او در خارج هستند و دوستان او نیز با خبری ازشون نیست یا اکثرا مردن! پیر مرد برا همین مطلب و اینکه یادگاری از او بجا بمونه تصمیم میگیره عده ای رو استخدام کنه تا قبل مردنش براش مراسم ختم بگیرن... یه مراسم سوری تا ازش فیلم تهبه کنن و برا اون وریا بفرستن! اما تمام طنز ماجرا مربوط به همین آژانس گریه کن هست و رئیس اون یعنی حمید لولایی که بخاطر بازی در نقش مکمل مرد سیمرغ گرفت .....
این تهیه مراسم و دنگ و فنگش جالب تهیه میشه! اینکه تو این جامعه بل بشو حتی مرگ دیگران هم عاملیه برا پول در آوردن..اینکه آدم برا گریه کردن برای مرگ دیگری هم پول بگیره...و اتفاقا کسی که بیشتر گریه کنه و بیشتر مجلس رو گرم کنه بیشتر مورد توجه هست! مثل همون دختر جوون..... یا پسری که مرتبا غش میکرد! اینکه تو تمام این مراسم که خیلی هم طبیعی برگزار میشد تمام افراد شرکت کننده فقط و فقط به نحوه کار و اینکه بتونن پول بیشتری کسب کنن فکر میکردن... به جز خود پیر مرد.... اتفاقا پیر مرد هم تو مرحله اجرای مراسم سوری هم تقریبا از فکر مرگ بیرون میاد و به مراسم فکر میکنه..یعنی نزدیکترین فرد به مرگ هم از فکرش بیرون میاد.... و زمانی دوباره به یادش میاد که دوباره اون رو لمس میکنه و توی قبر میخوابه! این طرز نگاه فابل تقدیره! این که کلا میتونیم زندگی روزمره رو تو همین داستان ببینیم! فراموش شدن مرگ....فکر کردن فقط و فقط به لحظه... پول .... رفاقت...خیانت.... و حتی عاشق شدن.....این عاشق شدن هم تو فیلم منجر به ازدواج شد... اما اتفاقا این ازدواج و سرور هم تو دل همین مراسم عزا بود!! به نحوی هم داشت یاد آوری میکرد که مرگ خیلی دور نیست.. همین دورو براست.... ولی چه شما به فکرش باشین چه نباشین ....بالاخره زندگی ادامه داره!!! و انگار زندگی حتی بدون توجه به مرگ هم ادامه پیدا میکنه! یه مساله واقعا قابل تفکر و تامل!
از سکانس های قشنگ فیلم میشه به اون صحنه ای اشاره کرد که پیر مرد نشسته و مشغول تماشای فیلم مراسم عزاداری خودشه! صحنه ای که هر چند زود با یه پلان طنز مفهوم خودشو از دست میده ولی میشد روش خیلی کار کرد....
فیلم در مجموع فیلم متوسطیه! ولی ایده خوبی رو به کار گرفته و جالبتر از همه طنز بودن قضیست! البته فکر میکنم به عنوان اولین تجربه کار قابل قبولی محسوب شه از آقای احمد لو.... کسی که قبلا بیشتر تو فیلمای قدیمی تر کیمیایی میدیدیمش!..فیلمایی مثل سرب..دندان مار ... گروهبان.....
مسائل فنی و بازی ها هم متوسط هستن..ولی حضور منوچهر نوذری به خصوص با این موضوع خیلی جالبه.. و البته...منوچهر نوذری آدم رو یاد خیلی خاطره ها میندازه...صدای گرمش توی دوبله هاش با نسلی از دوبلور ها ک خیلی جاشون خالیه! .. برنامه رادیویی صبح جمعه با شما....راه شب... یا مسابقه هفته و اون چراغای روشن و خاموش!! از همون موقع هم اون قسمتی که فیلم نشون میدادنن رو بیشتر دوست داشتم!.این اواخر هم کوچه اقاقیا! ... خیلی کارها!! خیلی خاطره ها!
روحش شاد...یادش گرامی!
از هر طرف آدم رد میشه! آدم اینقده زیادن که اصلا اهمیت ندارن! واقعا اهمیت دارن؟ مثلا همین آقاهه که الان رد شد... اگه نباشه چی میشه؟؟
شاید هیچی! شایدم اینقدر مهمه که باید باشه! من نمیدونم! اون یکی چی؟ اون که هر روز از صبح با تن و بدن شالم میشینه و گدایی میکنه؟؟ اون فقط یه انگله! نه؟؟ یه انگل به معنی واقعی! از بین رفتن اون از طرح جامع مبارزه با موش هم مهمتره! اون نباشه چی میشه؟؟
شایدم....شایدم اون... پدر باشه!! پدر یه بچه! بچه ای باهوش که بعدا قراره یه دانشمند فوق العاده باشه!!
ولی بین این همه آدم که به هیچی فکر نمیکنن ... جز یه سری کارای روزانه!! حد اقل یکی باید بدرد نخور باشه! باید یکی باشه! و الا جامعه باید گل و سنبل میشد!
وارد پاساژ میشم! تمام اطراف ورودی پاساژ آینه ست! خودم رو از همه زاویه ها میتونم ببینم!
چقدر من با خودم فرق دارم!! چرا از هی زاویه یه شکلم؟؟ از آئینه روبرویی مثل یه فرد عادیم! از نیم رخ شبیه یه نفر که قصد انجام یه کار مهم رو داره! از پشت.... چرا پیچ وقت نفهمیدم از پشت چه جوریم؟؟ شبیه یه فاتل؟؟ شایدم یه عاشق!! شایدم.... اصلا هیچ نمایی از پشت وجود نداشته باشه!~ قطعا همینطوره! وگرنه اگر نمایی وجود داشت من باید میدیدمش!
" از آئینه روبرویی مثل یه فرد عادیم!"....... چه جمله ای! یعنی یکی مثل همه اونای دیگه! یعنی عین همه! هیچ فرقی هم نمیکنه! شایدم من اون یه نفر آدم اضافیم! ............. نمیدونم! کی میدونه؟؟ من نباشم؟؟ چی میشه؟؟ نمیدونم! مامانم ناراحت میشه و گریه میکنه! بابام هم همینطور!! اونم واسه یه مدت کم! بعدش؟؟ چی میشه؟؟ من نباشم چی میشه؟؟
..............................................................
- آقا میتونم کمکتون کنم؟؟
-....چی؟؟ کمکم کنین؟؟ چه جوری؟؟
-آخه مثل اینکه کتابی رو که میخواین پیدا نمیکنین! اسم کتابتون رو بگین شاید بتونم کمکتون کنم!
-آهان....بله.. ببخشید..... کتاب چیز.... کتاب ترمو دینامیک! .... دارین؟؟
-بله..تشریف بیارین این قسمت!
-.........
(ببینم...یعنی تو واقعا میتونی کمکم کنی؟؟ )
.................................
| متاسفانه امروز هم خبر در گذشت یکی دیگه از قدیمی های تئاتر و تلویزیون! | |
|
آتش بس
کارگردان: تهمینه میلانی!!!!!!(بر اساس داستان کودک درون از نمیدونم کی کی)
مدیر فیلم برداری: زرین دست
موسیقی: ناصر چشم آذر
بازیگران: محمدرضا گلزار....... مهناز افشار.... احمد مهران فر... آتيلا پسياني
خوب... رو صندلی سینما نشستم!! این تیتراژ اول میاد و عوامل رو مینویسه بخصوص زرین دستو مهران فر ... توهم یه فیلم خوب به سرمون میزنه!! البته از همون اول منتظر حرفهای فمینیستی خانم میلانی هستیم! فقط خدا خدا میکنیم یه چیزی باشه در سطح نیمه پنهان یا مثلا دو زن!
خوب فیلم شروع میشه! یه نما از چراغ عقب bmw x3 مدل 2006 ... بعدش يه GLX ..خانم افشار ميپرن ازش بيرون! بعدش هم يه BMW 518I خاكستري كه جناب گلزار ازش در ميان!! همه چي از همين الان بايد دستت بياد!!
خانوم افشار تو ساختمون كه ميره طبقه رو اشتباه ميره... به جاي اينكه بره اتاق وكيل ميره اتاق روانشناس و شروع ميكنه ماجراي زندگيشو گفتن! كه ماجرا مربوط ميشه به دو سال و دو ماه پيش...تو رو خدا دقت كنين... دو سال و دو ماه پيش!! اين رقم رو داشته باشين من يه توضيحي ميدم!
خوب جريان از اين قراره! كه يه خانوم و آقاي مهندس عمران كه اتفاقا هر دوتاشون هم از وضع مالي خيلي خوبي بر خوردارن با عمليات هاي مختلفي علاقه همو جلب ميكنن!! ازدواج ميكنن و از روز اول ازدواج دعواهاشون با هم شروع ميشه!! سر اينكه اين به اون ميگه ليوانو بذار رو ميز اون نميذاره! لج ميكنن.... بعد تمام ظروف شكستني خونه رو خيلي خيلي مسخره و از رو لج بازي ميشكنن! همينطوري .... من يه سري دعوا ها رو بگم: مثلا آقاي گلزار لباساي خانوم افشار رو با قيچي پاره ميكنن.... خانوم افشار لباساي آقاي گلزار رو خيرات ميكنن.... و از همين بچه بازي ها!! اما.... روانشناس ميگه موضوع دعواهاتون چيه؟؟ خانوم افشار ميگن: به لباسام گير ميده!! به دوستام گير ميده... به اينكه با همكاراي مردم صحبت ميكنم گير يده.... همينطوري ادامه ميابد و خانوم افشار از اونجا مياد بيرون!! آقاي گلزار به تيتيش قباش بر ميخوره ميره ميپرسه خانوم من پيش شما چي كار ميكرد؟؟؟ بعد آقاي روانشناس ميگه عزيزم بشين برات توضيح ميدم!! بعدش اونم يه سري ديگه داستان زندگيشونو تعريف ميكنه!! بعدشم قرار ميشه اين خانوم و آقا 10 روز از هم جدا زندگي كنن! توي اين 10 روزم كارايي كه روانشناس ميگه رو گوش كنن! واي!! اصلا نميتونم صحنه هايي كه مربوط به اون 10 روز هست رو تعريف كنم!! بسيار وقيح! بسيار.... جايي كه مثلا نوار ويدئو ميگه با كودك درونت صحبت كن! بعد واي ميسه اون صحبت كنه! آقاي گلزار هم از روش ارتباط با اجنه استفاده ميكنه و يه جمله خطاب به كودك درون مينويسه.. كودك درون هم مثه اين ارواح كنترل دست آقاي گلزار رو دستش ميگيره و جواب ميده!! بعدشم همه چي به خوبي و خوشي تموم ميشه و.....
اما!! چندتا مطلب ميتونم بگم!! اين چند تا مطلب رو هم دارم خطاب به خانوم ميلاني ميگم!! تمام سعيم رو هم ميكنم كه به دستشون برسونم!
1- اول سوتي هاي فيلمشون!! گفتم كه يه جا فيلم يه فلاش بك ميخوره و به 2 سال و دو ماه 1پيش بر ميگرده... خوب خانوم ميلاني شما اگه خيلي ساده دقت ميكردسن ميديدين دو سال و دو ماه پيش اين چيزايي كه ميگن نبود: 1- BMW 518I مدل 2005 2- گوشي نوكيا 3230 3- گوشي سامسونگ d500 4- كامران و هومن آلبومشون رو يه سال بيرون دادن!! (الته قطعا ميگين اين مال تيكه اي هست كه يه سال و يه ماه پيشه) 5-آلبوم بنيامين يه هفته قبل از اكران فيلم شما بيرون اومد! لازم به ذكر است اين تريپ سوتي ها تو فيلم مخصوص فيلم كوتاه سازهايي هست كه مثلا وقتي فلاش بك ميدن به غير گوشي خودشون گوشي ديگه اي ندارن مجبورن از همون استفاده كنن!!
2- وقتي يه چيزي هست به نام سانسور چرا الكي خودتونو دچار زحمت ميكنين؟؟ چرا هي ميرين تو اتاق خواب اين بنده خداها؟؟ چرا وفتي خانوم افشار از خواب پا ميشه ما بايد باور كنيم تو خواب يه جوري ملافه دور سرش جمع شده؟؟ چرا تو اون صحنه كه ميخواد شماره موبايل همسرش رو چك كنه و الكي تو خوابه ما بايد باور كنيم با روسري رفته بخوابه؟؟ مجبورين؟؟
3- به نظر من بهترين راه حمايت شما از زنها اينه كه بگين فمينيست نيستين و ديگه فيلم اينجوري نسازين! ببينم... مشكل خانوم هاي جامعه ما اينه كه شوهراشون بهشون گير ميدن؟؟ اينه كه سر يه سري مسائل سطحي و خانوادگي مشكل دارن؟؟ تمام معزلشون لباس پوشيدنشونه؟؟ فمينيسم اين جوري از زن حمايت ميكنه؟؟؟ كافيه فقط دوروز برين قاطي مردم... نه قاطي يه عده كمي از مردم كه اول ازدواج دو تا ماشين دارن و يه خونه با حياط 1000 متري!! بين خانوم هايي كه بخاطر نيودن فرهنگ مجبورن از صبح هزار تا دري وري رو گوش كنن و از اون بد تر اين كه جرات نكنن حتي اعتراض كنن!! اگه بعد اين چند خط هنوز در مورد مشكلات زنهاي جامعه نظرتون عوض نشده حتما با من تماس بگيرين!
4- علاوه بر اينكه از پس حمايت از زنها بر نيمدين از اونور روانشناس ها رو هم تا حد زيادي پايين اوردين!! هنوز با نشون دادن اينكه به يه روانشناس يه آدم دو جنسه مراجعه ميكنه و روانشناس فقط آدميه كه ميشينه به حرفاي شما با محبت گوش ميكنه! روانشناسا رو پايين آوردين! من با يه روانشناس صحبت كردم! كودك درون فقط يه تعريفه كه البته در همه نمود داره! نه اينكه عامل اصلي از هم پاشي يه خانواده باشه!روانشناسي اينقدر گسترده و كامله و اصل هاي متعددي داره كه قابل تصور نيست! به حق اونام خيلي بد كردين!
5- از سينما كه ميومدم بيرون باورم نميسد شما يه زماني فيلمهايي مثل دو زن رو ساخته باشين!! تو وضع تاسف بار الان سينماي ايران كه شارلاتان بايد 300 ميليون فروش كنه و بيشتر از 10 ماه ركورد دار فروش باشه... از كارگردانهاي با تجربه اي مثل شما خيلي انتظار داشتيم!! خواهش ميكنم نگين مردم سينما نميرن و اگه برن فيلم خوب نميبينن!! 4شنبه سوري... بيد مجنون.....ترانه.....و خيلي فيلم هاي ديگه اتفاقا فيلم هاي درجه يك سينما هستن و اتفاقا خيلي هم فروش كردن! البته بنده شك ندارم فيلم شما هم فروش خوبي خواهد كرد كما اينكه ركورد فروش 5شنبه رو شكستين! ولي افسوس و صد افسوس كه ......
از اينكه مطلب طولاني شد و برخي جاها هم در اعتراض زياده روي كردم منو ببخشيد!
يا حق!
باران ساز...محصول ۱۹۹۷ امریکا
کارگردان: فرنسیس فورد کاپولا
بازیگران: مت دیمون...........رادی بیلور
دنی دویتو............دک شیفلت
جمعه شب هفته گذشته شاهد پخش باران ساز از فرانتس فورد كاپولا ، بوديم…
فيلم،داستان وكيل جواني را بازگو ميكند كه بتازگي واحد حرفه وكالت شده است، و اولين وكالت خويش را دنبال ميكند. او به عنوان اواين تجربه، قرار است وكيل يك خانواده باشد براي گرفتن حقشان از يك شركت بيمه.
او بتازگي وارد "جامعه" وكلا شده است و با چند و چون كار آشنا نيست. از حضور گروههاي قدرتمند و مافياي اين رشته هيچ خبري ندارد. و تنها با استفاده از يك سري تئوري هاي آموخته شده در دانشكده حقوق پا به اين عرصه گذاشته است. شايد گزاف نگفته باشيم كه كاپولا در اين فيلم نيز سيسل ديگري را نشان ميدهد . به نوعي حرفي كه در پدر خوانده زد را اينجا نيز عنوان ميكند. بيان شرائط موجود در جامعه و اينبار "جامعه" قضاوت. وجود مافيايي كه تقريبا بر تمام آن سايه انداخته ، هر چند نه بطور رسمي. جايي قاضي اول كه به عنوان يكي از همين عوامل فاسد نشان داده ميشود ميگويد: "اين دورو برا هيچكس دنبال داد خواهي نيست" شاهدي بر همين مدعاست.
اما اين بار پدرخوانده قدرتمند و دلسوزي در كار نيست بلكه وكيل جوان و خامي كه حتي ابتدايي ترين اصول دادگاه را نمي داند، وظيفه گرفتن حق را بر عهده دارد!
اما در سمت مخالف اتفاقا فردي قدرتمند است! مردي ميليونر با شركت بيمه ايي بزرگ و وكلايي با دستمزد هاي آنچناني. فيلم به بيان فساد هاي پنهان موجود در جامعه ميپردازد. دغدغه اي كه ظاهرا پس از مدتها گذشتن از پدر خوانده دوباره به سراغع كاپولا آمده بود.
اينبار بر خلاف پدرخوانده ، ما با صحنه هاي عاطفي بسياري مواجهيم كه بيننده را حت تاثير قرار ميدهند. پدري كه عقل سالمي ندارد، شايد تنها نقش او در فيلم پايان فيلم باشد كه بايد با چهره اي گريان عكس پسر از دست رفته اش را جلوي رئيس شركت بگيرد و تماشاگر را شديدا تحت تاثير قرار دهد.
صحنه هاي مكرر و بيش از اندازه كتك خوردن، زن جوان از شوهرش. و آگاهي به اين مساله كه اين وكيل جوان مسئول نجات همه آنهاست. ساختن قهرماني بزرگ از وكيلي جوان. او نه تنها انسان كاملا درستكاري است بلكه با موكلين خود رابطه هاي صميمي و غير كاري ايجاد ميكند. او حامي زن جوان ميشود، زيرا نقش مادر خود را در او ميبيند. و عجيب است كه به صورتي كاملا اتفاقي زن جوان از اتهام قتل تبرئه ميشود.پليس و دادستان عمومي به سادگي از صحنه قتل ميگذزند و بايد باور كنيم كه تمامي خرابي هاي خانه را شوهر زن جوان بوجود آورده است. ولي نوسط زن جوان که اتفاقا خیلی ضغیف و بیمار است و آن هم با ضربات متعدد چوب بيسبال كشنه شده است. آيا مقصود از اين صحنه ها دادن حق به زن جوان بود؟؟؟ آيا وكيل جوان به هر دليل حق كشتن شوهر او را داشت ؟
اما پس از مرگ قاضي اول كه يكي از همان آدم بده هاي فيلم بود، قاضي جايگزين را در چهره مردي سياه پوست به نمايندگي تمام سياه پوستاني كه حقشان پايمال شده، با سوابق روشن به خصوص در زمينه پرونده هاي بيمه ميبينيم. دز واقع تمام عوامل پيروزي نهائي قهرمان ما يكي يكي توسط كارگردان جور ميشوند. قاضي عوض ميشود،از اتهام قتل رها ميشود، با گشتن در سطلهاي زباله شركت دقيقا به همان مداركي كه ميخواست دست پيدا ميكند…تا جكي را پيدا كند يا روز آخر قانوني را پيدا ميكنند تا بتوانند از مدرك دزدي استفاده كنند. و مواردي از اين دست. به طوري كه در انتها تماشاگر كاملا به تحسين وكيل و توانمنديهايش ميپردازد و نه خوش شانسی هايش..البته تلاش و پشت كار او ستودني است. او تبديل به فردي كاملا مشهور و وكيلي شرسناس ميشود. هر چند در آخر به خاطر همان گروههاي مافيايي هيچ پولي نه به خوانواده نه به وكيل پرداخته نميشود.
فيلمبرداري از صحنه ها و ميزانسن ها بخصوص در مورد خانه هاي موكلين كاملا بي نقص و زيبا بود. بخصوص صحنه اي كه جلسه شكايت در خانه موكل انجام ميشود.
فيلمي كه شايد با كمتر بودن قسمت هاي آرمان گرايانه و قهرمان پرورانه اش ميتوانست در رديف كارهاي برار كارگردان بزرگ سينماي جهان ، فرانسيس فورد كاپولا ، قرار گيرد.
-اقا ساعت چنده؟
یه کت شلوار طوسی خیلی شیک پوشیده با یه پیرهن سفید..به سفیدی مهتابی خونه مامان بزرگ! کفشاش واکس خورده...یه شاخه گل هم دستشه..یه نیگاه کلی بهش میندازم..... یه لبخند رو لبش نشسته انگار واسه دو سه ماه قرار نیست از لبش بیفته! ساعتمو یه نیگا میندازم...
-ده دقیقه به هفت....
-مرسی آقا...ممنون...خیلی لطف کردین.....متشکرم!
تو دلم میگم جونه من بازم سوال داری بپرسا! بهش حسودیم میشه...میره اونورتر ....نیمکت بقلی رو اول خوب برانداز میکنه.. بعد که مطمئن میشه تمیزه میشینه روش...یه نیگا دیگه بهش میکنم و دوباره فکرم میره اونورا...هیچ وقت نفهمیدم کجا میره...
مثل همیشه نمی فهمم چند دقیقه گذشته.....
-آقا ببخشید دوباره مزاحم شدم..ساعت چنده؟؟
دوباره بر ميگردم.....يه لبخند بهش ميزنم....
-خواهش ميكنم... هفت و ربع...يه خورده ديگه صبر كني مياد... ترافيكه الان...
نيشش تا بنا گوش باز ميشه...دندوناش رو ميشه دونه دونه شمرد....همشون سالمن....يه خورده دست پاچه ميشه ..
-إإإ.....مرسي....آهان.. خوب باشه..ممنون!
ميره... و دوباره ميشينه رو نيمكت...
اون ورتر ..تو زمين بازي..بچه ها مشغول بازي اند و ماماناشون دارن راجع به هزار تا چيز به ظاهر كم اهميت صحبت ميكنن..... چه ذوقي دارن بچه هايي كه تاب بازي ميكنن.....وقتي تاب ميره بالا....صداي خندشون به آدم انرژي ميده.... يكم اون ورتر...بچه يه گدا..داره با حسرت به بازي بچه ها نيگا ميكنه..لباس پاره مادرشو چنگ ميزنو و ازش خواهش ميكنه براي چند دقيقه بازي.......مادرش خيلي خسته به نظر مياد..يه نيگا بهش ميكنه و با نيگاش بهش اجازه ميده...بچه كه انگار دنيا رو بهش دادن ميدوه سمت محوطه بازي...يه دقيقه واي ميسه...ميمونه كدوم رو انتخاب كنه!انگار تنها جاييه كه در ازاي چيزي كه قراره ازش استفاده كنه پول نبايد بده!
آخرش تصميمشو ميگيره..با هيجان ميدوه سمت تاب....مادرش با چشم اونو تعقيب ميكنه...وقتي بچه رو خوشحال ميبينه يه لبخند محو رو لباش مياد.... صورتش ظاهرا اصلا عادت به لبخند نداره...
از اونور پارك يه خانوم جوون....22 يا 23 ساله به اين سمت داره مياد....مانتوي كرم مجلسي شيكي پوشيده...كفشهاي پاشنه بلندي كه صداي تق تق اش تا اينورم مياد...يه نيگا به اون آقا هه ميندازم..ظاهرا قبل من خانوم رو ديده و دست و پاشو گم كرده...شاخه گلش رو ميگيره دستش..كلي هول شده... يقه اش رو دو سه بار صاف ميكنه و از جاش پا ميشه..چشمام ميوفته تو چشماش...خجالت ميكشه و سعي ميكنه خودش رو آروم نشون بده..خانوم مياد از جلوي من رد ميشه...بوي عطرش خيلي آشناست..از اون عطرهاي پاريسي....سرم رو پايين ميندازم.....صداي سلام عليكشون مياد...ميتونم حدس بزنم الان تو چه حالين....هر دوشون هول شدن....تعارف هاي الكي تيكه پاره ميكنن و مراقب تك تك رفتار ها و حرفاشون هم هستن!
دستم رو ميكنم از تو جيب پيرهنم يه نخ سيگار ميارم بيرون...بهش نيگا ميكنم..." تو چرا با اينكه همش ضرري اين همه طرفدار داري؟؟""روشنش ميكنم.....سرم رو كه بالا ميگيرم اون خانوم و آقا رفتن.... اونور...بچه ها خيلي راحت بچه گدا رو بين خودشون راه دادن.....ماماناشون هنوز به صحبت مشغولن....يه پك ديگه به سيگار ميزنم...به ساعتم نيگا ميكنم و تو دلم ميگم...
" ساعت هفت و نيمه ...ديگه خيلي ديره براي اينكه بخواي بياي...."
-