این بار هم یکی دیگه از مطالبی که تو مجله دانشجویی تردید چاپ شد و متعلق به روز گراندهاگ بود رو میذارم٬یکی از کمدی های موفق تاریخ سینما! میدونم طولانیه! و از این بابن معذرت میخوام!
برای این شماره تردید با توجه به موضوع آن یعنی "روزمرگی و تکرار " فیلم روز گراند هاگ را انتخاب کردم . فیلم روز گراندهاگ محصول 1993 است و سهم بسیار زیادی در به شهرت رسیدن "هارولد رافیس" کارگردان فیلم داشت ، فیلمی کاملا ً کمدی که به اعتقاد برخی از کارشناسان سینما نه تنها بهترین کمدی دهه 90 است بلکه از آثار برجسته سینما نیز به شمار می رود . فیلم داستان هواشناسی به نام" فیل کانرز" است که برای چهارمین سال متوالی باید روز دوم فوریه به پانکستاونی برود و گزارش مراسم آن روز را تهیه کند . در این مراسم که هر سال 2 فوریه برگزار می شود ، عده ی زیادی منتظر می مانند تا موش خرمایی به نام "فیل" از لانه اش بیرون بیاید و اعلام کند که آیا زمستان تمام می شود یا 6 هفته دیگر ادامه خواهد داشت . فیل گزارشگر نیز با بی میلی این کار را انجام می دهد . ولی داستان فیلم از جایی شروع می شود که به خاطر کولاک مجبور می شوند شب در پانکتا ونی بمانند . فردا صبح که فیل از خواب بیدار می شود با صحنه ای عجیب مواجه می شود و آن این که مجددا ً روز 2 فوریه تازه ای است . این اتفاق روز بعد و روز بعد از آن هم میافتد و همین گونه ادامه پیدا می کند و فیل هر روز در 2 فوریه بیدار می شود درهمان تخت خوابش در هتل و با همان سر و وضع . مسئله ای که وجود دارد این است که به هر قضیه می توان از دید مثبت ویا دید منفی نگاه کرد . ما تکرار در روز 2 فوریه را در این فیلم از هر دو این دیدگاه ها بررسی می کنیم . در روزهای ابتدایی که او دچا ر این تکرار شده است ، از اوقات خوش روز مثل رفتن رستوران یا شب ها در بار راضی است ولی تحمل دیدن دوست قدیمی اش یا تهیه گزارش را ندارد . او چند روز اول سعی می کند خود را با لذت های زودگذر و البته به هدف سر گرم کند . با زنی رابطه دوستی می ریزد ( روز اول اسم زن و مدرسه محل تحصیلش را می پرسد، روز بعد با دادن همین نشانی ها به او ادعا می کند با او در یک دبیرستان بوده اند .) از یک ماشین پول سرقت می کند هرچند می داند که فردا دوباره دوم فوریه خواهد بود ، همان مقدار پول خواهد داشت که از فیلا دلفیا همراه آورده است . یا تمام قوانین راهنمایی را زیر پا می گذارد . پس از سپری شدن چندین روز به همین منوال او احساس افسردگی شدیدی می کند . نگرشی که برای بسیاری در مورد تکرار وجود دارد . این که زندگی را ساخته شده از حلقه های کاملا ً شبیه به هم تکراری می دانند . هرروز صبح بیدار می شویم ، صبحانه ، دانشگاه (محل کار ) ، نهار ، عصر در خانه با تلویزیون و شب خواب و این قصه هر روزماست . وضع برای فیل هم از این هم بدتر است زیرا او در یک روز خاص گیر کرده . در اثر این افسردگی او اقدام به خود کشی می کند . ابتدا موش خرما را که تمام بدبختی ها را از او می داند می دزدد و با وانت به ته دره سقوط می کند . خورد را جلوی ماشین می اندازد ، خود را به برق وصل می کند . او چندین بار می میرد ولی فردا صبح مجددا ً با صدای رادیو که اعلام می کند " امروز روز بسیار سردی است ولی همه به خاطر گراند هاگ بیرون هستند " بیدار می شود. او پس از مدتی به این وضع عادت می کند . سعی می کند در این ورطه تکرار که دچار شده به مسائلی بیشتر دقت کند . او یک روز تمام پولش را به گدایی که هر روز می دید ، می دهد اما شب متوجه می شود که گدا در یک خیابان می میرد . او فردا از صبح با او همراه می شود و به او می رسد . ولی سرنوشت گدا آن است که در روز 2 فوریه بمیرد . او به تدریج وقتی خود را اسیر این تکرار می بیند سعی می کند ازهمین تکرار برای رشد خود استفاده کند و هم چنین کمک به دیگران . او می داند هر روز موقع نهار فردی غذا در گلویش گیر می کند و خفه می شود ، پس هر روز به او کمک می کند ، هر روز پنچری ماشین چند پیرزن را می گیرد و هر روز در ساعت خاص خود را به درختی می رساند که قرار است پسری از روی آن بیافتد . یکی از زیباترین صحنه ها هم همین است . وقتی او را نجات می دهد پسرک از ترس این که تنبیه شود فرار می کند . فیل به او می گوید " هان؟ چه گفتی ؟ ... هیچ چیز ... تو مثل هر روز از من تشکر نکرده ای .. ولی من باز هم فردا تو را نجات می دهم . "
کارش که برای او امری تکراری شده بود و کاملا ً نسبت به آن بی علاقه بود ، این بار با دیدی مثبت به آن نگاه می کند تاجایی که روزی میرسد که تمام شبکه های خبری که برای تهیه گزارش این مراسم آمده اند ، همه با هم گزارش فیل را نشان می دهند . پس از پایان گزارش همه فیل را تشویق می کنند به طوری که روز گراندهاگ فراموش می شود . فیل تبدیل به موضوع مورد توجه همه در مراسم روز گراندهاک می شود .
فیل بارها سعی می کند در این روز های تکراری به نحوی علاقه ریتا همکارش را به خود جلب کند . اما مشکلش این است که می خواهد خود را به نحوی جا بزند که ریتا خوشش بیاید . تمام مسائلی که ریتا به آن علاقه مند است را در روزهای متفاوت می فهمد و خود را شبیه همان ها نشان می دهد ولی هیچ گاه نمی تواند علاقه ریتا را به خود جلب کند .
فیل ، هر روز با دادن 1000 دلاری که میداند فردا مجددا ً در جیبش خواهد بود به معلم پیانو ، پیانو یاد گرفتن را آغاز می کند تاجایی که در نواختن پیانو استاد می شود . او در ساختن مجسمه های یخی استاد می شود و...
و بالاخره روز ی می رسد که فیل هم چنان در روز دوم فوریه مانده است با این تفاوت که او از این روز تمام استفاده اش را کرده . تکرار به جای این که او مستاصل کند و افسرده ، سبب اوج گرفتن و تکامل او شده است . او تمام کارهای مثبتی که می توانسته در آن روز انجام دهد ، انجام داده . شب در مراسم جشن ، پیانو می زند ، و ریتا او را به عنوان همرقصش انتخاب می کند و در حین رقص افراد متعددی می آیند و از او بابت کمک هایش تشکر می کنند ، ریتا که سخت تعجب کرده با اون بیرون می رود - او مجسمه یخی ریتا را می سازد - این بار ریتا به خاطر خود فیل از او خوشش آمده است ... فردای آن روز برای اولین باز پس از مدت ها ، رادیو دیگه نمی گوید امروز روز گراندهاگ است ، این بار وقتی عدد 5:59 تبدیل به 6:00 می شود ... سه فوریه است !
ساعت در فیلم نماد جالبی است . بعضی مو قع ها تبدیل 5:59 به 6:00 برای تماشا گر خوشایند است و بعضی موقع ها تماشاگر را هم ناراحت می کند یعنی همان تکرار ...
و یک شش صبح دیگر و روز دوم فوریه دیگری . این برداشت های احساسی کاملا ً متضاد از یک صحنه فقط با استفاده از زاویه دید دوربین و بزرگ نمایی ایجاد می شود که حرکت استادانه ای است .
فیل در روز دوم فوریه ، و از تکرار دوم فوریه درس های بی شماری گرفت . او به کارش علاقه مند شد . انسان ها برایش عزیز شدند و آن گاه بود که توانست از این تکرار که اتفاقاً برایش بسیار لذت بخش شده بود ، رهایی پیدا کند . جایی که دوم فوریه بهترین روز زندگیش شده بود .
هارولد رامیس بر اساس یک ایده جذاب ، 101 دقیقه ( در ایران 75 دقیقه از شبکه چهار پخش شد ) تماشاگر را بدون این که خسته شود پای تلویزیون می نشاند و فقط تکرار را به او نشان می دهد . در این فیلم "بیل مورای" ، "مک راول" ، "کرین الیوت" ،" استن توبولوفسکی" و... بازی می کنند . بیل مورای استاد برجسته بازیگری ، نقش فراموش نشدنی در این فیلم ایفا کرده است . در ابتدا قرار بود تام هنکس به جای موردی بازی کند ، اما به اعتقاد کارگردان قیافه تام هنکس بیش از اندازه جذاب بود و نمی توانست جنبه منفی تکرار را به خوبی نمایش دهد . فیلم نامه توسط هارولد رامیس و دنی رابین نوشته شده است .
این فیلم جوایز بسیاری از جمله بازیگر نقش اول زن از جشنواره "ساترن" ، بهترین فیلمنامه از بافت و بهترین کمدی از جشنواره فیلم های کمدی دریافت کرده است .
در مورد هارولد رامیس : هارولد رامیس بازیگر و کارگردان آمریکایی 21 نوامبر سال 1946 در شیکاگو به دنیا آمد . او یک گروه کمدی داشت که علاوه بر خودش ، جان بلوتی، گیلدا وادنر و بیل موردی در آن بودند . د ر1975 فیلم نامه " خانه حیران " را نوشت . در 1981 فیلم نامه " علامت ها " را نوشت اما عمده شهرتش در عرصه نوشتن فیلم نامه مدیون کمدی " روز گراندهاگ " است .
اگر چه تا قبل از روز گراندهاگ تجربه کارگردانی داشت ، اما عمده شهرتش را به عنوان کارگردانی از همین فیلم به دست آورد . جالب توجه آن که این فیلم در گیشه شکست خورد اما مورد استقبال منتقدین قرار گرفت و پس از مدتی به یکباره نسخه ویدیویی آن فروش فوق العاده ای داشت . او فیلم های دیگری مانند " استورات خانواده اش را نجات
می دهد " و " تکثیر " را نیز ساخت .
اما از معروفترین فیلم های دیگر او می توان به تحلیلش کن "Analyze This " در سال 1999 با بازی بیل کریستال و رابرت دونیرو اشاره کرد . هر چند نسخه دوم ان یعنی
" Analyze That " شکست خورد . و منتقدین آن را نشانه ای آشکار از اوفول رابرت دونیرو اعجوبه بازیگری دانستند .
اما با وجود همه این مسائل نام هارولد رامیس با فیلم روز گراندهاگ گره خورده است . فیلمی که نشان داد که حتی در همین حلقه های تکراری روزمره نیز چیز هایی زیادی میتوان بدست آورد و آن اتفاق مهمی که همواره منتظرش هستیم ، روزی در زندگی ما بیافتد ، در یکی از همین روزهای به ظاهر تکراری ، توسط خودمان و به خواست خودمان خلق خواهد شد .
".....
چقدر سخته در موردش نوشتن.......... همیشه شروع حرف زدن سخته... این که از کجا شروع کنم؟؟
این که یه نفره مثل خودم؟؟؟ هم سن خودم؟؟؟ این که چه جوری بگم تا کسایی که این متنو میخونن آخرش فقط نگی.... آخی.... ایشالا خدا شفا بده!
اینکه شاید اون...کسی که من حتی ندیدمش و براش نگرانم..... کسی بوده که تا الان خیلی خوب از پس امتحانای زندگیش بر اومده! اما این یکی...... نمیدونم تاسفم برا اینه که یکی از مخهای مملکتمه؟؟؟ یکیه دقیقا همسن خودم؟؟ شایدم به خاطر اینکه دقیقا ...... همین دو ماه پیش.... همین کسایی که پریشون به من گفتن خبر تصادفشو....خبر عروسیشو بهم دادن؟؟
نمیدونم..... فقط میدونم یکی الان هست... عین من و تو....... که خیال نمیکرد به همین زودی ها مجبور شه بین موندن و نموندن جنگ کنه!! عین من و تو.............. ولی الان تو کماست........ و منی که حتی ندیدمش هم ...... خیلی نگرانشم...... دعا میکنم..... و میخوام ازتون دعا کنین! چون بعضی مو قع ها ما فقط میتونیم دعا کنیم! که امین...... بمونه! ...... و اونی که امین رو از پدر مادرشم بیشتر دوست داره... بخواد و حکمتش به این باشه که امین پیش ما بمونه! ........"
ولی الان.... دقیقا چند لحظه پیش...... یکی از بدترین اس ام اس های زندگیم رسید....
فقط نوشته بود.. امین رفت.......... پیش ما نموند! یه چیزی جلو گلومو گرفته که الان حتی نمیتونم نفس بکشم!
نمیدونم..... ماها خیلی سخته برامون بفهمیم این رفتن ها و موندن ها چه حکمتی داره؟؟ خیلی تحملش سخته...خیلی... برا پدر مادرش... برا همسرش ....... و برا دوستاش..... داغ امین ... که فقط ۲۰ سال داشت!!! فقط ۲۰ سال! ....
یا حق.....
کارگردان: ابراهیم وحید زاده محصول : ۱۳۸۴ نویسنده: پیمان معادی
بازیگران: امین حیایی٬نیکی کریمی٬مارال فرجاد٬ پویا امینی........ و با حضور افتخاری: گلزار(!)
متاسفم..... خیلی وقته برای نوشتن در مورد فیلم های ایرانی این لفظ و بکار میبرم..
متاسفم.... ۹۰ دقیقه لودگی.... ۹۰ دقیقه مسخره کردن تماشاگر..... و البته ... جالبتر از همه حضور نیکی کریمی... به عنوان کسی که مدتها با عباس کیا رستمی بوده و همچنین فیلم یک شب ایشون کلی مورد تشویق بوده و داور هزار تا جشنواره جور واجور٬ دیدن ایشون از همه جالبتر بود!
متاسفم ..... و این داستان ادامه دارد!!!
سگهای پوشالی

کارگردان: سام پکین پا
بازیگران: داستین هافمن....سوزان جرج
داستان: امی و دیوید پس از ازدواج تصمیم میگیرند برای زندگی از آمریکا به محل تولد امی...جایی در انگلستان بر گردند! .............
تحلیل: درامی بسیار قوی و گیرا که بر اساس رمانی از گردن ویلیاوز و فیلمنامه دیوید گادمن و کارگردانی یکی از بهترین کارگردانان تاریخ سینما و همچنین بازی مثال زدنی یکی از بزرگترین غولهای بازیگری متدی اثری ماندگار را بوجود آورده. فیلم به طور کلی از دو قسمت اصلی تشکیل میشود...قسمت اول که به معرفی شخصیت ها و بررسی دقیق رابطه هاشان با هم و تحلیل رفتار خودشان است و البته نزدیک به نیمی از فیلم را نشان میدهد و در قسمت دوم که ماجراهی مهم اتفاق میافتد: قضیه شکار و مهمانی کلیسا.
با وجود بررسی کامل شخصیت ها در قسمت اول ما در بخش دوم داستان که شخصیت ها در موقعیت های خاص قرار میگیرند.. رفتاری از شخصیت های اصلی میبینیم که کاملا با مشخصاتی که از آنها سراغ داشتیم متفاوت است. خیانت امی به دیوید..... و رفتار دیوید در نگهداری و جنگ برای خانواده اش از جمله این مواردند. و مطلب مهم آن این است که انسان آنقدر پیچیده است که حتی اگر شما اطالعات بسیار زیادی هم در مورد رفتار و شخصیت او داشته باشید باز هم در موقعیت های خاص رفتار او به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست!
البته این رفتار ها را میتوان از این نقطه نظر هم مورد بررسی قرار داد که خیانت امی به خاطر کم توجهی بیل به او بود هر چند بعدا خود امی دچار عذاب وجدان شدیدی میشود و رفتار دیوید هم در انتها دال بر این قضیه است که میخواهد به خود و امی توانایی هایش را اثبات کند. هر چند برای هر دو نمونه میتوان مثال های نقضی نیز پیدا کرد.
اگر رفتار دیویدرا به عنوان یک فرد آمریکایی نه و به عنوان کل بنگریم .... جایی که اجازه ورود حتی یک نفر غریبه را نیز به به حریم شخصی اش به طور زور نمیدهد و برای محافظت ار حریمش اتفاقا نه از زور بلکه از روش های دقیق .. هومندانه و زیرکانه ای استفاده میکند و البته در جاهایی که لازم میشود نیز حتی برای حفظ حریمش به هر کاری از جمله خشونت و قتل نیز متوسل میشود.. میتوانیم همین را به یک سیاست خارجی آمریکایی تعمیم دهیم!
راننده تاكسي پل شرايدر را از خودكشي نجات داد ، مارتين اسكورسيزي را به عنوان فيلمسازي معتبر تثبیت كرد و از رابرت دنيرو افسانه ساخت .
وقتي اولين ايده راننده تاكسي در ذهن پل شرايدر ، فيلمنامه نويس جوياي نام شكل گرفت ، زندگي وي بشدت نابسامان بود . او نه تنها كارش را به عنوان محقق در انستیتو فيلم آمريكايي از دست داده بود ، بلكه همسرش هم او را از خانه بيرون انداخته بود . بي خانماني و بيكاري ، براي شرايدر الكليسم و افسردگي را به همراه آورده بود . وضع روحي او آنقدر خراب بود كه به فكر خودكشي افتاد ؛ اما به جاي اينكار داستاني شهري از تنهايي و انزوا نوشت كه شرح خشونت زندگي در آمريكا بود. راننده تاكسي داستان تراويس بيكل است ، يك منزوي ساده دل كه از ثبات رواني برخوردار نيست . نفرت تراويس از خلافكاران ، او را وادار مي كند تا بر روي پا اندازها و سياستمدارها اسلحه بكشد . فيلمنامه سياه و بي رحم شرايدر از ميان انگشتان برايان دي پالما و تهيه كنندگاني چون جوليا و مايكل فيليپس گذشت تا به دست مارتين اسكورسيزي برسد . كارگرداني از گروه راجر كورمن كه به تازگي نظر مثبت منتقدان را با فيلم "خيابانهاي پايين شهر" جلب كرده بود . اسكورسيزي فيلمنامه را بسيار پسنديد و اعتقاد داشت رابرت دنيرو ستاره فيلم خيابانهاي پائين شهر تنها كسي است كه بايد نقش تراويس بيكل را بازي كند .
شريدر دوازده ماه بعد از فكر خودكشي ، اولين قرارداد سينمائي مهم خود را امضاء كرد . اگر چه اين قراردا نقطه پاياني بود بر بسياري از مشكلات پل شرايدر ولي نقطه آغازي بود كه مشكلات زيادي براي مارتين اسورسيزي كارگردان ايجاد كرد .
بازي جودي فاستر چهارده ساله در نقش يك روسپي جوان باعث شد فيلم انگ سوء استفاده از بچه ها را بخورد و در نتيجه مددكاران اجتماعي سر صحنه هاي فيلمبرداري حاضر شدند . اسكورسيزي بر سر بازي سي بل شپرد در نقش بتسي زن روياهاي تراويس بيكل با تهيه كنندگان در افتاد و فيلمبرداري بيش تر از موعد مقرر طول كشيد .
رابرت دنيرو در مورد انگيزه هر كار تراويس ، اسكورسيزي را سوال پيچ مي كرد . از كشتن پا انداز عوضي (هاروي كيتل) تاساده ترين كارها مانند روشن كردن تاكسي متر. حتي بعد از پايان فيلمبرداري سوالات دنيرو ادامه يافت . اگر چه فيلمنامه بر اساس رمان تهوع اثر اگزيستانسياليستي ژان پل سارتر نوشته شده بود ، اما از خاطرات آرتور بره مر كه در 15 ماه مه 1972 فرماندار جورج والاس را ترور كرد نيز تاثيراتي گرفته بود . شگفت آنكه فيلم را به عنوان مهمترين عامل تاثير گذار بر جان هينكلي جونيور ، هواخواه ديوانه جودي فاستر ، كه در 30 مارس 1981 سعي كرد براي جلب نظر معبود خود رئيس جمهور ريگان را ترور كند ، ذكر كرده اند .
در حالي كه بحث بر سر مثال سياسي و جنسي فيلم تا امروز ادامه يافته ، در هيچ كس ترديدي در قدرت و اهميت راننده تاكسي نمانده است . فيلمي برجسته از يكي از خلاق ترين فيلمسازان سينماي آمريكا كه تثبيت كننده استعدادهايي درخشان در زمينه كاري هر يك از دست اندركاران اصلي خود است . راننده تاكسي همچنين ويژگي مهم ديگري هم داشت كه باعث شد در ميان انبوه فيلم هاي "زنگ خطر" دسته بندي شود – فيلم هاي كه با نمايش آرزوي مرگ ۱(مايكل وينز) در سال 1947 ظهور كردند – اگر چه كه راننده تاكسي كيفيتي رهايي بخش نيز دارد كه در ميان رقيبانش وجود ندارد . شريدر جايي گفته است :
«علائم هشدار دهنده اي در فيلم هست كه مي تواند جلوي آدم منزوي و تنهايي چون تراويس بيكل را بگيرد . اگر در لبه پرتگاه ايستاده ايد ، اين فيلم مي تواند شما را گامي عقب بكشد . در مورد خودم اين كار را كرد»

افراد بازي ، بي نقاب
چه كساني به راننتده تاكسي كمك كردند تا اراذل و اوباش را از خيابانها جمع كند؟
o مارتين اسكورسيزي(كارگردان) : كارگردان مشهوري كه كه سبك فيلمسازي تاثير گذار وي توجه منتقدان را جلب كرده اما تا امروز جايزه اسكاري نبرده است . او فيلم كوندون را به عنوان ابراز لطفي به دوست نزديكش دالايي لاما ساخت .
o پل شريدر(فيلمنامه نويس) : منتقد فيلم كه با تربيت كالوينيستي پرورش يافته و بعد تر فيلمنامه نويس/ كارگردان شد . بعدها فيلمنامه آخرين وسوسه مسيح ، گاو خشمگين و احضار مردگان را براي اسكورسيزي نوشت . نام آخرين فيلم كه ساخته تماس است
o جوليا فيليپس (تهيه كننده) : يكي از تهيه كننده هاي فيلم هاي نيش۲ و برخورد نزديك از نوع سوم ۳.
o رابرت دنيرو (بازيگر ؛ تراويس بيكل) : اسطوره ي بازيگري متدي ، ثروت عظيم خود را با بازي در نقش انواع و اقسام اراذل و اوباش جمع كرد . اكنون صاحب رستوران و مركز فيلمي است در تريبه كاي منهتن . فيلمي به نام يك داستان براكسي ۴ را نيز كارگرداني كرده است .
o جودي فاستر (آيريس) : يكي از معدود كودكاني كه در نقش هاي بزرگسالي نيز ستاره ماند . نخستین فيلم خود نابغه كوچك ۵ را در فاصله دريافت اسكار براي فيلم هاي متهم ۶و سكوت بره ها ۷ كارگرداني كرد .
o هاروي كيتل (اسپورت) : كابوس بازيگري متدي ، بازيگري با سياهه مفصلي از بازي در فيلم هاي ديگران .
o آلبرت بروكس (تام) : بازيگر ، نويسنده ، كارگردان . نام واقعي آلبرت اينشتين !
o برايان دي پالما : كارگرداني كه به خاطر علاقه شديدش به «اداي احترام» به هيچكاك باعث شده استعداد بصري نوجويانه او ناديده گرفته شود .
o جوليا كامرون : همسر دوم اسكورسيزي
**********
o پل شريدر : در سال 1973 دوران سختي را مي گذراندم . در ازدواجم شكست خورده بودم و مي بايست كارم را در موسسه فيلم آمريكايي ترك مي كردم . بيكار و بدهكار بودم . زندگي ام در انزواي كامل مي گذشت و تقريباً در اتومبيلم زندگي مي كردم . يك روز رفتم بيمارستان و معلوم شد كه زخم معده دارم . در طول مدتي كه در آنجا بودم وقتي با پرستاري حرف مي زدم متوجه شدم كه دو يا سه هفته است كه با كسي صحبت نكرده ام . واقعاً شوكه شدم ؛ مثل راننده تاكسي بودم كه در تابوت فلزي اش در شهر اين طرف و آن طرف مي رود ، ظاهراً در بين مردم ولي كاملاً تنها .
o اسكورسزي : كل فيلم بر اساس تاثيراتي است كه من از بزرگ شدن در نيويورك و زندگي شهري گرفته ام .
o پل شريدر : زماني كه فيلمنامه را مي نوشتم ، خيلي به فكر خودكشي بودم ، عاشق اسلحه بودم ، بسيار مي نوشيدم و شديداٌ درگير فيلم هاي پورنو –آنطور كه معمولاً يك آدم تنها درگير است – بودم و همه اينها آشكارا در فيلمنامه ديده مي شود . درست بعد از نوشتن فيلمنامه ، شش ماه از شهر رفتم . وقتي دوباره به لس آنجلس برگشتم از نظر احساسي قوي تر شده بودم و دوباره رفتم سراغ فيلمنامه . آن موقع يك منتقد آزاد بودم و فقط مصاحبه اي با برايان دي پالما در مورد فيلم خواهران ۸ را در دست داشتم . آن روز بعد از ظهر با برايان شطرنج بازي مي كرديم كه من موضوع فيلمنامه را برايش گفتم . بعد دادمش به او و برايان خيلي آن را پسندید و مايل بود آنرا بسازد .
o دي پالما : از فيلمنامه پل كي مي گفت بر اساس خاطرات آرتور بره مر ، ديوانه اي كه مي خواست جرج والاس فرماندار آلاباما را ترور كند ، نوشته خيلي خوشم آمد . اما كيفيت بيوگرافي گونه آن – براساس زندگي شريدر – است كه فيلمنامه را جذاب كرده است .
o فيليپس : بعد از آنكه فيلمنامه اش را خواندم حاضر نبودم با او تنها باشم . اسلحه كاليبر 45 هم خريد بود .
o اسكورسيزي : برايان به من گفت كه پل فيلمنامه اي دارد به نام راننده تاكسي كه برايان نمي توانست يا نمي خواست آن را بسازد . از من پرسيد كه آيا دوست دارم آنرا بخوانم؟فيلمنامه را خواندم و دادم دوستم هم خواندش و گفت فوق العاده است . هر دو مي دانستيم اين همان فيلمي است كه بايد بسازيمش .
o فيليپس : شريدر هميشه من را مي ترساند . اولين دفعه كه او را ديدم ، پس از اينكه دي پالما فيلمنامه راننده تاكسي را به ما داده بود ، آنقدر خجالتي بود كه صدايش از ته چاه در مي آمد .
o اسكورسيزي : راننده تاكسي به نوعي براي ما يك ماموريت بود . باب (رابرت دنيرو) بازيگر بود من كارگردان و پل هم فيلمنامه را نوشته بود . ما سه تا همديگر را پيدا كرده بوديم . درست همان چيزي بود كه مي خواستيم . يكي از عجيب ترين اتفاق هاي زندگي مان .
o پل شرايدر : راننده تاكسي نتيجه همزماني شانس و موقعيت زماني و خيلي چيزهاي ديگر بود . سه نوع حس متفاوت در بزنگاه با هم جمع شده بود تا كاري دست انجام بپذيرد . همين طور فيلمي بود با بودجه اي كم و زمان فيلمبرداري طولاني ، اما به هر حال ساخته شد .
o اسكوزسيزي : سال 1974 دنيرو قرار بود براي پدرخوانده 2 اسكار بگيرد . اِلن برستين براي آليس ديگر اينجا كار نمي كند جايزه گرفت و پل تازه ياكوزا را به برادران وارنر فروخته بود . بنابراين همه جمع بودند . مايكل و جوليا فليپس كه فيلمنامه را خريده بودند براي تهيه فيلم نيش جايزه بده بودند و حساب كرده بودند كه امكان ساخت اين فيلم را دارند ، اگر چه ما بالاخره بودجه بودجه 3/1 ميليون دلاري را فراهم كرديم . در حقيقت مدتي به اين فكر بوديم كه آنرا به صورت ويدئويي سياه و سفيد بسازيم !
o پل شريدر : در يك مقطع زماني خاص مي توانستيم هزينه فيلم را به شرط بازي جف بريجز تامين كنيم ، اما ترجيح داديم دست نگه داريم تا بتوانيم آن را با بازي دنيرو بسازيم .
o دي پالما : راست مي گويند ؛ نيل دايموند براي راننده تاكسي تست شد . بعد جزف بريجز كانديداي اسكار شد و به عنوان بهترين انتخاب مطرح شد . اگر چه هميشه در پس ذهن مان باب (رابرت دنيرو) بود . او خود تراويس بيكل بود .
o كامرون : فكر مي كنم دنيرو در شخصيت مارتين كسي را يافت كه مي تواند پانزده دقيقه راجع به اين كه چطور شخصيت فيلم كروات گره مي زند ، حرف بزند . خودم يك بار شاهد بودم كه داشتند ده ساعت بدون وقفه حرف ميزدند .
o اسكورسيزي : پل گفت : "دنيرو چطوره؟ بازيش در خيابانهاي پائين شهر معركه بود" بعد معلوم شد كه باب نسبت به آدمهايي مانند تراويس بسيار احساس همدردي مي كند .
o فيليپس : ما فكر مي كنيم تراويس كسي است كه مردم بايد راجع به او بيش تر بدانند .مي دانم كه توي خيابانها مثل او زياد است ؛ مخلوق فرهنگ آمريكايي ، ثبت شده بر سنگ بر اثر جنگ ويتنام .
o دنيرو : چيزهاي پنهان زيادي در زندگي آدمها وجود دارد كه كسي نمي خواهد در مورد آنها حرف بزند .اين چيزها به نوعي در فيلم يا روي كاغذ بهتر بيان مي شوند .
o فاستر : اول نمي خواستم نقش را قبول كنمچون مي ترسيدم دوستانم بعداً مسخره ام كنند . فكر كردم شوخي شان گرفته . اين نقش مي توانست براي دختري كه مثلاً 21 سالش باشد نقش مهمي باشد ولي من باورم نمي شد كه آنها نقش آيريس را به من بدهند . من كودك بازيگر فيلم هاي ديزني بودم
o اسكورسيزي : هيچوقت كوچكترين ترديدي نسبت به جودي نداشتم . او هميشه در مورد شخصيت فيلم هايش روشن و با طراوت فكر مي كند . هدايت كارگردان را خوب مي گيرد و استعداد ذاتي دارد با ظرفيتي طبيعي در هنگام ايفاي نقش كه مايه نشاط گروه مي شود .
o جودي فاستر : چهار ساعت با يك روانكاو كلنجار رفتم تا ثابت كنم به اندازه كافي آدم نرمالي هستم كه بتوان نقش يك زن فاحشه را بازي كنم . اين نقشي بود كه كاملاً زندگي ام را متحول كرد .براي اولين بار بود كه نقش كاملاً متفاوتي را بازي مي كردم . امام من شخصيت آيريس را كاملاً مي شناختم – من سه خيابان آن طرف تر از بولوار هاليوود بزرگ شده بودم – و دخترهاي مانند آيريس را هر روز مي ديدم .
o كايتل : وقتي مشغول فيلمبرداي خيابانهاي پايين شهر بوديم من در گرينويچ ويلج زندگي مي كردم و موقع فيلمبرداري راننده تاكسي به هِلز كيچن نقل مكان كرديم . در همسايگي ما پاندازهاي زيادي بودند من فقط كاري كه كردم اين بود كه تعدادي از آنها را كنار هم گذاشتم و اسپورت از ميان آنها زنده شد .
o اسكورسيزي : خود روند فيلمبرداري براي من بسيار مهم تر از نتيجه نهايي بود .
o پل شريدر : دنيور خيلي مصمم بود كه شخصيت تراويس را درست از كار درآورد . او چند هفته اي راننده تاكسي شد . پليس از او انگشت نگاري كردو اجازه رانندگي تاكسي را گرفت . از اين راه كلي پول در آورد .
o اسكورسيزي : چند شب همراه باب رفتم . او گفت كه يكي از عجيب ترين احساسات زندگي اش را در طول رانندگي تاكسي تجربه كرده است . انگار كاملاً بي نام و نشان باشد . مسافرها هر چه مي خواستند مي گفتند و هر كاري كه مي خواستند روي صندلي عقب تاكسي انجام مي دادند انگار او اصلاً آن جا نيست .
o رابرت دنيرو : من اصولاً آدم ساكتي هستم ، ولي توي تاكسي با مسافرهايم حرف مي زدم ، تا به شخصيت تراويس دست پيدا كنم .
o اسكورسيزي : يك بار مردي را سوار كرده بود كه اتفاقاً بازيگر بود . او گفت : "خداي من شما يك سال جايزه اسكار را برده ايد و حالا تاكسي مي رانيد؟يك كار دائم پيدا كردن بايد خيلي سخت باشد ." دنيرو برايش توضيح داد كه چه مي كند . مسافر دستش را روي شانه رابرت گذاشت و گفت : "اشكالي ندارد من هم خودم يك مدتي گرفتار بودم."
o كايتل : من چند هفته اي با يك پاانداز نشست و برخاست كردم تا توانستم نقش را خلق كنم . ما ، من و آن پاانداز،تقريباً تمام گفتگوها را نوشتيم . من بداهه پردازي هايمان را ضبط كردم . او نقش پاانداز را بازي مي كرد و من نقش دختر را بازي مي كردم و او نقش دختر را . ما اين كار را در اكتورز استوديو در طول چند هفته و بارها و بارها انجام داديم .
o جودي فاستر : يك مددكار اجتماعي هر روز سَر كار بود و برداشت هاي هر روز را مي ديد تا مطمئن شود كه وقتي رابرت دنيرو حرف ركيكي را به زبان مي آورد سر صحنه نباشم .
o اسكورسيزي :همه چيز از قبل روي استوري بورد آمده بود . حتي يك نماي درشت ، چون بايد خيلي به سرعت كار مي كرديم . اين جوري : «اين نما را بگير!»بعد ، «خب گرفتم» . «حالا برو سرِ بعدي»
o فاستر : به ندرت پيش مي آيد كه آدم كارگرداني مثلمارتين اسكورسيزي داشته باشد يا بازيگر نقش مقابلش مثل دنيرو باشد . كسي كه آنقدر تمرين مي كند و تمرين مي كند كه شما احساس مي كنيد كه او خود شخصيت است . آنقدر واقعي كه آدم را مي ترساند .
o اسكورسيزي : صحنه هاي توي تاكسي در آخرين هفته كار فيلمبرداري شد. در آن صحنه از باب خيلي چيزها ياد گرفتم ياد مي آيد گفتم : «دسته تاكسي متر رو بزن پايين ، روشن اش كن ، روشن اش كن.» دنيرو گفت :«نه ، متقاعدم كن كه روشن اش كنم.»باب تا موقعي كه متقاعد نشد كه منظورم از پايين زدن دسته تاكسي متر چيست آن كار را نكرد و من تازه دريافتم كه حركت او مي بايست مدل خاصي مي بود كه اگر آن را حس نمي كرد ، حركت درست انجام نمي شد . واقعاً براي من يكي از وحشتناك ترين صحنه هايي بود كه گرفتم .
o فاستر : مارتين ناخن هايش را مي جويد ، سرش را مي خاراند ، بلوزش را در مي آورد و دائم نگران است و نگران و نگران . او آنقدر در مورد فيلمسازي نگران است كه در پايان هر فيلم از زخم معده كارش به بيمارستان مي كشد .
o اسكورسيزي : در خيابانهاي پايين شهر متهم به اين شدم كه فقط آشغال هاي خيابانها را نشان دادم . وقتي راننده تاكسي را مي ساختم به علت اعتصاب ، زباله ها آنقدر همه جا را كثيف كرده بود كه هر جا دوربين را مي كاشتيم كوهي از زباله در قاب بود . من گفتم ، «كله ام را مي كَنند . بچه ها كمي از زباله ها را جمع كنيد.» در خيابانهاي پايين شهر آنقدر مي بايست آشغال به خيابانهاي لس آنجلس مي ريختيم تا شبيه نيويورك شود .
o شريدر : به نوعي ، گفته ها بداعه گويي است . به ياد ماندني ترين قطعه در فيلم بداهه است : «با مني؟ داري با من حرف مي زني؟» در فيلمنامه فقط آمده ، تراويس توي آينه با خودش حرف مي زند . دنيرو از من پرسيد كه بايد چه بگويد و من گفتم : "«خوب اين بچه اي است كه با اسلحه بازي مي كند و ژست خشن بودن به خود مي گيرد .» بعد دنيرو همه اين تكيه كلام را گفت كه تكيه كلام آن زمان يكي از كمدين هاي نيويوركي بود .
o اسكورسيزي : ويكتور (مانتانا ، دوست اسكورسيزي از زمان دانشگاه نيويورك) از ويتنام برگشت و يك شب شام با هم رفتيم بيرون . بعضي از چيزهايي را كه ديده بود برايمان تعريف كرد . داستانهاي بسيار وحشتناك . در طول شام رابرت دنيرو از او چيزهايي راجع به نيروهاي مخصوص پرسيد . ويكتور به ما گفت در سايگون اگر كسي را مي ديدي كه سرش را مدل موهاك تراشيده نبايد به نزديكي او مي رفتي . معمولاً معني اش اين بود كه آماده اند به شكل نيروهاي مخصوص وارد عمل شوند . آنها آماده كشتن بودند و در يك حالت رواني خاص آماده پيش رفتن .
o رابرت دنيرو : زماني به مارتي گفتم بايد فيلم هايي از برداشت هاي استفاده نشده بسازيم . تمام آن صحنه كشتار توي راهرو براي هر نما چهار يا پنج برداشت گرفتيم . دائم مشكل فني پيش مي آمد . جلوه هاي ويژه زيادي داشتيم با اين حال هميشه مشكل پيش مي آيد . داردي نماهاي جدي قتل و خونريزي را مي گيريد كه ناگهان كسي چيزي را مي اندازد و يا جيزي از كار مي افتد و همه چيز نابود مي شود و تازه خنده دار هم هست . عجيب اينكه در اين جور صحنه ها فكر مي كنم چون همه چيز هولناك است همه آماده خنده اند . خوب به خاطر دارم كه با اينكه موضوع سنگين و جدي بود اما در فضا شادي حكمفرما بود .
o بروكس : به شخصيت نقش من در فيمنامه فقط اشاره شده بود ، بنابراين خودم بايد مي ساختمش . پل شريدر يك بار حرف بامزه اي زد ، او گفت: «متشكرم ، من آن شخصيت را اصلاً نفهميدم» و من با خودم فكر كردم اين همان شخصيتي است كه او دركش نمي كند . او تراويس بيكل و اسپورت را خوب درك مي كند اما مطمئن نيست كسي را كه در دفتر انتخاباتي كار مي كند را درست بشناسد .
o اسكورسيزي : اصلاٌ فكر نمي كردم كه راننده تاكسي يك پول سياه هم بفروشد .
o شريدر : در زمان ساخته شدن فيلم همه احساس خوبي داشتيم و همه چيز درست از آب در مي آمد . يادم است شب قبل از افتتاحيه براي شام دور هم جمع شديم و همه ميگفتيم : «مهم نيست فردا چه پيش مي آيد ما فيلم معركه اي ساختيم و به آن افتخار مي كنيم حالا اگر بيندازنش توي توالت » و روز بعد بلند شدم رفتم سالن سينما براي نمايش ظهر . صفي طولاني تشكيل شده بود كه دور ساختمان چرخيده بود بعد تازه متوجه شدم اين صف طولاني براي سانس ساعت دو است نه سانس ظهر !! پس دويدم تو و فيلم را ديدم ، خيلي ها ته سالن ايستاده بودند . هيجان شديدي داشتم همه مي دانستيم كه ديگر آن را تجربه تكرار نخواهد شد .
o دنيرو : احتمالاً اين قضيه «از خود بيگانگي» روي مردم تاثير گذاشت . فيلم هاي سينمايي اينطوريند ، آدم آنها را به شكلي كاملاً مشخص آنرا مي سازد ولي مردم شديداً تحت تاثير قرار مي گيرند و نمي دانيد چرا .
o شريدر : ژان لوك گدار گفته بود كه تمامي فيلم هاي بزرگ به دلايلي نامربوط موفق هستند و كلي دلايل نامربوط براي موفقيت راننده تاكسي وجود داشت . خشونت محض يكي از آن دلايلي بود كه مردم را در خيابان تايمز جمع كرده بود.
o اسكورسيزي : من از برخورد تماشاگران با مسئله خشونت شوكه شده بودم.يكبار راننده تاكسي را در شب افتتاحيه ديدم و همه در آخرين صحنه تيراندازي فرياد مي زدند و جيغ مي كشيدند . وقتي فيلم را مي ساختم اصلاً قصدم اين نبود كه تماشاگران را به واكنش هاي احساساتي بكشانم - «آفرين،برو بيرون و همه شان را بكش!»
o فاستر : وقتي شنيدم كه به ريگان سوء قصد شده واقعاً با دوستم در محوطه دانشگاه ييل بالا و پايين مي پريديم . (30 مارس 1981)
o اسكورسيزي : مردم از من مي پرسند در مورد تيراندازي جان هينكلي چه احساسي دارم . من كاتوليك هستم به سادگي دچار احساس گناه مي شوم.
o فيليپس : هينكلي سه تا وسوسه رواني داشت : جودي فاستر ، نوشتن و نازيسم ؛ او يكي از معدود ادمهايي است كه نبرد من هيتلر را خط به خط خوانده . قبل از ترور ريگان قصد داشته به جيمي كارتر تيراندازي كند .
o اسكورسيزي : به محل اجراي مراسم اسكار سال 1981 رسيديم و ديديم ما اولين آدمهايي هستيم كه رسيده ايم . بعد بايد به دستشويي مي رفتم . سه تا مرد گردن كلفت همراهم آمدند . سه مرد قوي هيكل با جليقه ضد گلوله . «من گفتم خداي من اين همه تدابير امنيتي براي چيست!؟ آدم باورش نمي شود.» چند سال قبل وقتي من و جودي كانديداي اسكار بوديمنامه تهديد آميزي بدستم رسيد كه حاوي متن زير بود :
«اگر جودي براي آنچه تو مجبورش كردي انجام دهد برنده شود تو تقاص آنرا با زندگيت پس خواهي داد»
بنابراين به اف بي آي خبر داديم . «اين بار گفتم وضع تدابير امنيتي از قبل بهتر شده است ، عاليست . رفتم پشت صحنه كه چند جمله اي با رابرت ردفود آماده كنيم . اف بي آي نمي خواست كه من اين طرف و آنطرف بروم . البته هم مي دانستند به جر خودم . ردفورد به من گفت كه ارتباطي ميان تيراندازي به رئيس جمهور و راننده تاكسي پيدا كرده اند . حتي يك در ميليون هم فكر نمي كردم كه اين موضوع به فيلم ربط داشته باشد . بعد فهميدم حتي رانند ليموزين مراسم هم مامور اف بي آي است .
o فيليپس : من برت اشنايدر (مجري طرح فيلم ايزي رايدر ) را در يك مهماني ديدم . گفتم : « ديدي؟انگار راننده تاكسي هم آنقدرها فيلم بدي نبوده.» برت گفت : «اگر ولقعاً فيلم خوبي بود هينكلي موفق شده بود ريگان را بكشد .»
o اسكورسيزي : فيلم ها آدم كش نيستند ، آدمها همديگر را مي كشند . اصلاً متاسف نيستم كه راننده تاكسي را ساخته ام . اين را هم قبول ندارم كه فيلمي غيرمسئولانه است – كاملاً برعكس .
o شريدر : من با سانسور در اصل مخالف نيستم ، اما فكر مي كنم اگر فيلمي مانند راننده تاكسي را سانسور كنيد . تنها يك فيلم را سانسور كرده ايد اما اصل شمكل هنوز پابرجاست . اين شخصيت ها مانند هينكلي و تراويس همه جا هستند و با كوچكترين چيزي ممكن است تحريك شوند ... وقتي با فيلمسازان جوان صحبت مي كنم مي گويند : راننده تاكسي در واقع مسير زندگي شان را تغيير داده . وقتي خوب گوش مي كنم متوجه مي شوم كه اين فيلم در جامعه از خود نوعي رد پا بر جاي گذاشته است .
o جودي فاستر : فكر كنم راننده تاكسي يكي از بهترين فيلمهاي تاريخ سينماي آمريكا باشد . بياينه اي است در مورد آمريكا . در مورد خشونت . درباره تنهايي،گمنامي .بسياري از كارهاي خوبي كه بعداً ساخته شد ، تلاشي در جهت تقليد از راننده تاكسي بوده ، تلاشي در جهت تقليد از سبك آن . در طول مدت فيلمبرداري ، هر روز كه به خانه بر مي گشتم احساسم اين بود كه واقعاً كار مهمي انجام داده ام .
Death Wish ۱
۲ The Sting (1973)
۳ Close Encounters of the Kind (1977)
۴ A
۵ Litle Man Tate (1991)
The Accused (1998) ۶
۷ The Silence Of The Lambs (1991)
۸ Sisters (1973)
مجله نئون – اوت 1998
اخذ شده از : از كتاب فيلمنامه "راننده تاكسي" منتشر شده توسط "نشر ني" و ترجمه "فردين صاحب الزماني
(با تشکر از سایت art7)
اما٬٬
تابستان با سینما توگراف!!
برنامه های ویژه ای برای شما در نظر گرفته ایم!!
جوانان دوستش دارند...خوانواده ها می پسند.....سینماتوگراف......
سینماتوگراف .... یکی بخر .... دو تا ببر!!! پاستوریزه!
نه....حالا جدی! تابستون اینجا خیلی فعاله!! با حضور چهره های سرشناس کشوری و لشگری!!
اما چند وقته از عالم سینما خبری ندارم!
اما در مورد روی اکران ها:
آتش بس که فکر کنم خدا رو شکر اکرانش تمام شد با متاسفانه یه فروش خوب!
چند میگیری گریه کنی هنوز ارزش دیدن داره!!
باغهای کندلوس ...چون از اون فیلمهاییه که خیلی سلیقه ای پس سکوت!!!!!
به آهستگی..فروتن به خاطرش بهترین بازیگر مرد شد!!! اونم تو مسابفه بین الملل!! اما...انصافا هر چند بازیش توئ همون سبک و سیاقه ولی حس گرفتن هاش بی نظیره!! تو این فیلم هم حس گیجی و فکر و خیال بد رو نسبت به همسرش که یه حس درونیه خیلی خوب بازی کرده...هر چند فیلم در انتها بسیار بد تموم میشه!! فیلمی که میتونست پایان خیلی تراژیک تری داشته باشه از مدیوم شات گنبد امام رضا (ع)....
اما....یکی به من گفت.. تو یه سری سینماهای خاص!!! (من هنهوز نفهمیدم منظورش از خاص چیه!!) فیلم اینجا چراغی روشن است اکران شده!..فیلمی که تو جشنواره بیست و یکم (اگه اشتباه نکنم) خیلی خوب درخشید اما هیچ کس حتی خود آقای رضایی هم نفهمید این فیلم با این ساختار قوی چرا اکران عمومی نشد..در هر صورت اگه جایی تو سینمای خاصی دیدینش..از دستش ندین!! حبیب رضایی توی این فیلم بازیگری رو به اوج رسونده! و نشون داده تو سینمای ایران فقط همکارش...پرستویی حرف اول رو نمیزنه!!
این تا اینجا....
کامینگ سون!