این روزها همه مینویسند...همه میگویند که باور نمیکنند....اما باید باور کنیم....باور کنیم که عاطفه عاشقش را از دست داده...... و چه اندوهی دارد عاطفه که این روزها سرگرم نوه هایش بود ...و علی کوچولو که دیگر کوچک نیست...
شاید خواهران غریب این بار با هیچ نقشه ای نتوانند پدر و مادر را به هم برسانند...زیراکه پدر مرده است.....
کیمیا...کیمیا...باور کن...تمام آدم های این مرز و بوم حاضرند شهادت دهند که پدر (خوانده ات) برای ماندنت چه تلاشها که نکرد.... آرام باش در سوگ پدر...
اما...اما شاید این وسط ..تنها کسی که آرام گرفت هامون بود...هامون و پریشانیش..هامون و سرگردانیش...اما حالا دیگر مساله ای وجود نداره که او آرام نباشد...هامون از اون بالا داره بلند بلند در حالیکه موهای لختش روی صورتش ریخته و اشک تو چشاش جمع شده میخنده و اونطرف تر پدر کیمیاست که برای سرنوشت دخترش نگرانه...راننده اتوبوس شبه که نگران مسافراشه .....پدر دختران غریب هست که داره سمفونی مرگ مینوازه....و همسر عاطفه است که به عاطفه نگاه میکند در حالیکه چشمانش رو بسته و نمیخواهد گریه عاطفه رو ببینه بهش میگه: " میخوای قهر باشی , باش....حرف که میزنی"
و ما ماندیم و جبر اینکه دیگر صدای گرمی نیست که نجوا کند:
" حالمان خوب است....اما......تو باور نکن!"
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:34  توسط م.ع.پاینده
|